تبلیغات
تاریخ

تاریخ

تاریخ واقعی

نکته:کوروش در کار با نیزه به حدی مهارت داشته است که تنهایی یک ارتش را حریف بوده است و در سوارکاری هم بهترین سوارکار آن زمان جهان بوده است و در فرماندهی سپاه هم بسیار کارآمد بوده است و در قدرت بدنی هم کسی در سپاهش از او قویتر نبوده است و در ولقع یک فرمانده کامل بوده است. و  در زمان او هیچ شورشی در نگرفت و او از مردم مالیات نمیگرفت و مردم خودشان برای او به صورت هدیه می آوردند. 

 از تولد تا آغاز جوانی

دوران خردسالی کوروش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممکن می نماید. لیکن خوشبختانه در کلیات ، ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست. تقریباً تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کوروش ارائه می دهند ، تصویری که استیاگ ( آژی دهاک ) ، پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است.

استیاگ سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است که به هیچ وجه حاضر نیست حتی فکر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از این روی هیچ چیز استیاگ را به اندازه ی دخترش ماندانا نمی هراساند. این اندیشه که روزی ممکن است ماندانا صاحب فرزندی شود که آهنگ تاج و تخت او کند ، استیاگ را برآن می دارد که دخترش را به همسری کمبوجیه ی پارسی – که از جانب او بر انزان حکم می راند درآورد.

مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی استیاگ را مطمئن می ساخت که فرزند ماندانا ، به واسطه ی پارسی بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید که در اندیشه ی تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش کند. ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد. درست در همان روزی که فرزند ماندانا دیده می گشاید ، استیاگ را وحشت یک کابوس متلاطم می سازد. او در خواب ، ماندانا را می بیند که به جای فرزند بوته ی تاکی زاییده است که شاخ و برگهایش سرتاسر خاک جهان را می پوشاند. و بر روی تمام جهان سایه می اندازد معبرین درباری در تعبیر این خواب می گویند کودکی که ماندانا زاییده است امپراتوری ماد را نابود خواهد کرد ، بر سراسر جهان مسلط گشته و قوم ماد را به زیر سلطه ی خود خواهد کشاند.

وحشت استیاگ دوچندان می شود. بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است ، استیاگ به هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست کند. کوروش کودک را برای کشتن زینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از آنجا که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این مأموریت ناخواسته برآید ، چوپانی به نام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهدید و ترعیب ، این وظیفه ی شوم را به او محول می کند. هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی که حیوانات درنده زیاد داشته باشد ببری و درآنجا رها کنی ؛ در غیر این صورت خودت به فجیع ترین وضع کشته خواهی شد. چوپان بی نوا ، ناچار بچه را برمی دارد و روانه ی خانه اش می شود در حالی که می داند هیچ راهی برای نجات این کودک ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی که بچه را بکشد.

اما از طالع بلند کوروش و از آنجا که خداوند اراده ی خود را بالا تر از همه ی اراده های دیگر قرار داده ، زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رسد و ماجرا را برای زنش باز می گوید ، زن و شوهر که هر دو دل به مهر این کودک زیبا بسته بودند ، تصمیم می گیرند کوروش را به جای فرزند خود بزرگ کنند. میتراداتس لباسهای کوروش را به تن کودک مرده ی خود می کند و او را ، آنگونه که هارپاگ دستور داده بود ، در بیابان رها می کند.

 

کوروش کبیر تا ده سالگی در دامن مادرخوانده ی خود پرورش می یابد. هرودوت دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند : « او کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ، و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد. در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و ذکاوت غیر عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. بر این مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد بلکه کلامش حاکی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود.

بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی . از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد ، و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد. کم کم چندان محجوب و مؤدب شد که وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد.

از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد. در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ، از قبیل سوارکاری و تیراندازی و غیره ، که جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می کنند ، او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست ، و ادعا می کرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین ، با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ، همیشه اول می شد.

وقتی هم مغلوب می شدند نخستین کسی بود که به خود می خندید. از آنجا که شکست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و ناامید نمی کرد ، و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر کامیاب شود ؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد. و سوارکاریش را به درجه ای رساند که میتوانست با یک دست زین اسب را بگیرد و از اسب آویزان شود و در همان حال نیزه هم بزند. وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت به طبقه ی جوانان هیژده تا بیست ساله درآمد ، و در میان ایشان با تلاش و کوشش در همه ی تمرین های اجباری ، با ثبات و پایداری ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید. »

زندگی کوروش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که مقدر بود زندگی او را دگرگون سازد ؛ : « یک روز که کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پیشآمدی روی داد که هیچکس پی آمدهای آنرا پیش بینی نمی کرد. کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود. هر یک به وظایف خویش آشنا بود و همه می بایست از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در بازی اطاعت کنند.

یکی از بچه هایی که در این بازی شرکت داشت پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با گستاخی تمام از فرمانبری از کوروش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند. وقتی پس از این تنبیه ، که جزو مقررات بازی بود ، ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود ، چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم ماد بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با یک پسر روستایی حقیر می کردند.

رفت و شکایت به پدرش برد. آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود کرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشکاری که نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شکوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « این تویی ، پسر روستایی حقیری چون این مردک ، که به خود جرئت داده و پسر یکی از نجبای طراز اول مرا تنبیه کرده ای؟ » کوروش جواب داد:

« ای پادشاه ! من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند ، چون به نظرشان بیش از همه ی بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم. در آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد. »

استیاگ دانست که این یک چوپان زاده ی معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! در خطوط چهره ی او خیره شد ، به نظرش شبیه به خطوط چهره ی خودش می آمد. بی درنگ شاکی و پسرش را مرخص کرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده بی مقدمه گفت : « این بچه را از کجا آورده ای؟ ». چوپان بیچاره سخت جا خورد ، من من کنان سعی کرد قصه ای سر هم کند و به شاه بگوید ولی وقتی که استیاگ تهدیدش کرده که اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند ، تمام ماجرا را آنگونه که می دانست برایش بازگفت.

استیاگ بیش از آنکه از هارپاگ خشمگین شده باشد از کوروش ترسیده بود. بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و کنکاش اینچنین نظر دادند : « از آنجا این جوان با وجود حکم اعدامی که تو برایش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان وی هستند و اگر تو بر وی خشم گیری خود را با آنان روی در رو کرده ای ، با این حال موجبات نگرانی نیز از بین رفته اند ، چون او در میان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبیر گشته است و او دیگر شاه نخواهد شد به این معنی که دختر تو فرزندی زاییده که شاه شده. بنابرین دیگر لازم نیست که از او بترسی ، پس او را به پارس بفرست. »

تعبیر زیرکانه ی مغان در استیاگ اثر کرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نماید. دوره ای که مقدر بود دوره ی عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.

● نخستین نبرد

میتراداتس ( ناپدری کوروش) پس از آنکه با تهدید استیاگ مواجه شد ، داستان کودکی کوروش و چگونگی زنده ماندن او را آنگونه که می دانست برای استیاگ بازگو کرد و طبعاً در این میان از هارپاگ نیز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباری با تفسیر زیرکانه ی خود توانستند استیاگ را قانع کنند که زنده ماندن کوروش و نجات یافتنش از حکم اعدام وی ، تنها در اثر حمایت خدایان بوده است ، اما این موضوع هرگز استیاگ را برآن نداشت که چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئولیتی که به وی سپرده بود به سخت ترین شکل مجازات نکند. استیاگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بکشند. آنچه هرودوت در تشریح نحوه ی اجرای این حکم آورده است بسیار سخت و دردناک است:

پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و در دیگ بزرگی پختند ، آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه – که البته هارپاگ نیز یکی از مهمانان آن بود – بر سر سفره آوردند ؛ پس صرف غذا و باده خواری مفصل ، استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد که در کاخ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود ؛ آنگاه استیاگ در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان خویش فاش ساخت که آن غذای لذیذ گوشت پسر هارپاگ بوده است.

صرف نظر از اینکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه ، استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ کند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور نگاه می داشت ؛ به امید روزی که بتواند ستمهای استیاگ را تلافی کند. هارپاگ می دانست که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد ، بنابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استیاگ داشت تمام تلاشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت. تا آنکه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به سرکردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.

هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش کبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کوروش ، خود این جنگ را آغاز کرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است. یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال هرودوت ، برعکس بر این نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند.

باری ، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده بود – بی اثر ساخت. گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت ، دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ، لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد.   فرجام جنگ ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش کبیر به سال ٥٥٠ ( ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت لایزال که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود به انزان انتقال یافت.

کوروش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ، نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال کشتن وی بوده است – پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد ، بلکه به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود. بعدها با ازدواج کوروش و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کوروش ) ارتباط میان کوروش و استیاگ و به تبع آن ارتباط میان پارسیان و مادها ، نزدیک تر و صمیمی تر از گذشته شد. ( گفتنی است چنین ازدواجهای درون خانوادگی در دوران باستان – بویژه در خانواده های سلطنتی – بسیار معمول بوده است). پس از نبردی که امپراتوری ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧ ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور پیروزمندانه ی قوم پارس بنا نهاد.

● نبرد سارد

سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای کرزوس ، پادشاه لیدی همسایه ی باختری ایران ، سخت نگران کننده و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد ، برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند ، نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ، تهدیدی متوجه حکومت بزرگ لیدی کنند. کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت.

فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به لاسدمون ( لاکدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با امپراتوری جدید ، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه ، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال ، کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف از جمله معابد دلف ، فوسید و دودون فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد ، نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود.ز آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد اینچنین بود:

« خدایان ، پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد.»

این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نکته اندیشید که اصلاَ با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود. بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را که می گفت کرزوس نابود کننده ی یک امپراتوری بزرگ خواهد بود به فال نیک گرفت و آماده ی نبرد شد. ولی همه چیز بدانسان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد.

با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦ پیش از میلاد ، با تمام نیروهایی که توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( که مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید.

پس از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی ، در حال پیشروی در خاک ایران دارایی های تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛ ارتش ایران به فرماندهی کوروش کبیر به سوی آنها می آمد! ظاهراَ یک لیدیایی خائن که از جانب کرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند ، به ایران آمده بود و کوروش را در جریان توطئه ی کرزوس قرار داده بود. نخستین بار ، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند.

به گفته ی هرودوت لشکر  لیدی تلفات سنگینی را متحمل شد و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند ، از یکدیگر جدا شدند. کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود ، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشید. به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما ، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگیر نموده ، از هر طرف به ایران حمله ور شود. پس از رسیدن به سارد ، کرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند.

صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید ، بر خلاف پیش بینی های کرزوس ، تصمیمی گرفت که تمام نقشه های او را نقش برآب کرد. سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلکه با جسارت تمام راه سارد را در پیش گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهستان های صعب العبور کشور لیدی ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند. وقتی که کرزوس خبردار شد که سپاهیان کوروش بر سختی زمستان فائق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتش پیش روی کرده اند غرق در حیرت گردید. از یک طرف هیچ امیدی به رسیدن نیروهای کمکی از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر کرزوس پس از رسیدن به سارد ، سربازان مزدوری را که به خدمت گرفته بود نیز مرخص کرده بود چون هرگز گمان نمی کرد که پارسی ها به این سرعت تعقیبش کنند و جنگ را به دروازه های سارد بکشانند. بنابرین تنها راه چاره ، سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود.

کوروش می دانست که جنگیدن در سرزمین بیگانه ، برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظام لیدی ، نگرانش می کرد. لذا به توصیه دوست مادی خود ، هارپاگ ( همان کسی که یکبار جانش را نجات داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هیچ چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی کنند و به محض نزدیک شدن به شتران ، عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود.

بنابرین سواره نظام لیدی ، هرچقدر هم که قدرتمند باشد ، به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس عملاَ از کار خواهد افتاد. پیاده نظام کوروش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کوروش که « خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند » سپاهیان ایران و لیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان پارس بودند. از میان لیدیایی ها ، آنان که زنده مانده بودند به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به کشورهای دیگر رفتند به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند. به این امید که بالاخره متحدین اسپارتی ، بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی ها را یکسره می کنند. پس از شکست و عقب نشینی لیدیایی ها ، پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند.

شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند. پس از چهارده روز محاصره ی نافرجام کوروش اعلام کرد به هر کس که بتواند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد. بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام ” هی رویاس “ دید که کلاه خود یک سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد. او چست و چالاک پایین آمد ، کلاهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود بازگشت. ” هی رویاس “ دیگران را در جریان این اکتشاف قرار داد و پس از بررسی محل ، گروه کوچکی از سپاهیان کوروش به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند.

در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان ، روایتی نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی هرودوت که نوشته های او معمولاَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است ، آنچه در این مورد خاص می گوید ، حقیقی به نظر نمی رسد. ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت :

« وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می کنم ، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام می کنم ، چون تو مردی هستی که به خوبی برای سرزمینت جنگیدی و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من توصیه ای بکنی ؟ من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که غنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند.

بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال ، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند. کرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ، پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود ، من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند.

تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعکس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد. گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام . البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. ولی بگذار به تو نصیحتی بکنم از مردم مالیات بگیر تا بتوانی امپراطوریت را گسترده تر کنی آنگاه کوروش به او گفت تو که تا به حال مالیات گرفته ای چقدر در خزانه ات داری؟ کرزوس رقمی را گفت کوروش هم به جارچی اش دستور داد که برود و به مردم بگوید که کوروش برای جنگی به پول احتیاج دارد هرکس هرچقدر که دارد باید کمک کند و سپس نام کسانی را که پول داده اند به همراه مقدار پولی که داده اند یادداشت کن جارچی این کارها را کرد و مقدار هنگفتی پول آورد کوروش پول ها را به کرزوس نشان داد و این ده ها برابر مقداری بود که کرزوس در این سالها جمع کرده بود آنگاه به جاچی دستور داد که پول ها را به مردم پس بدهد آنگاه رو به کرزوس کرد و گفت مردم مرا دوست دارند و این خودش از هزاران گنج با ارزشتر است کرزوس از خجالت سر در گریبان فور برد و ساکت شد بر سردر معبد دلف نوشته شده است:

« تو خودت خودت را بشناس!» باری ، من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نظر مساعد داشته باشند. ادم ممکن است که دیگران را بشناسد و هم نشناسد ، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم ، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم ، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد. کوروش گفت :

من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم. فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی. »

و اما اینک به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد ؛ « کرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد:

” ای مرد ! کرزوس را نکش “ بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد. به فرمان کوروش ، کرزوس را به همراه ١٤ تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ، سولون “ . کوروش توسط مترجم خود ، معنی این کلمات را پرسید. کرزوس پس از مدتی سکوت گفت: « ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد » کوروش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس کرزوس گفت :

« زمانیکه سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیاء قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند ، در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه ! » کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. آنگاه کرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد. پارسیان که سخت وحشت زده بودند ، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. »

این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. ولی ما دلایلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش – یعنی مقدس ترین چیزی که در تمام عالم وجود دارد بی حرمتی کرده ، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آنست که در سایر مواردی که کوروش بر کشوری فائق آمده ، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می کند به این که رفتار کوروش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنکه امروز مشخص شده است که اصولاَ در زمان سلطنت کرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود بنابرین داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد. چهارمین نکته ی شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مسأله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد.

در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی ، شهر را غارت نکرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد ، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سابقاَ فتح کرده بودند ، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید.

پس از بدست آوردن سارد ، تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را چنانکه در جای خود خواهد آمد اقوام یونانی بر اثر فشاری که مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ، بنا کرده بودند. کوچ کنندگان از سه قوم بودند : ینانها ، الیانها و دریانها. نام یونان به زبان پارسی از نام قوم یکمی آمده است زیرا اهمیت آنها در این دست آورده ها (مستعمرات) بیشتر بود.

هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین می نویسد: ینانهایی که شهر پانیوم وابسته به آنهاست شهرهای خود را در جاهایی بنا کرده اند که از حیث خوبی آب و هوا در هیچ جا مانند ندارد. نه شهرهای بالا می توانند با این شهرها برابری کنند و نه شهرهای پایین ، نه کرانه های خاوری و نه کرانه های باختری .

ینانها به چهار لهجه سخن می گویند شهر یونانی ملیطه که در باختر واقع است پس از ان می نویت و پری ین است . این شهرها در کاریه قرار دارند و اهالی آنها به یک زبان سخن می گویند. شهرهای یونانی واقع در لیدیه اینهاست : افس ، کل فن ، لیدوس ، تئوس ، کلازمن ، فوسه. اینها به یک زبان سخن می گویند ولی زبان آنها همانند زبان شهرهای یاد شده در بالا نیست. از سه شهر دیگر یونانی دو شهر در جزیده سامس و خیوس واقع است و سومی ارتیر است که که در خشکی بنا شده است. اهالی خیوس و ارتیر به یک زبان سخن می وین دو اهالی سامس به زبانی دیگر. این است چهار لهجه یونانی .

پس از آن هرودوت می گوید : ینانهای هم پیمان زمانی از دیگر ینانها جدا شده بودند و جدایی آنها از اینجا بود که در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمی نداشتند. بنابرین چه آتنیها و چه دیگر یونانیها پرهیز داشتند از اینکه خود را یونانی بنامند و گمان می رود که اکنون هم بیشتر ینانها این نام را شرم آور می دانند.

دوازده شهر همی پیمان یونانی برعکس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدی برای خود ساختند که آن را پانیونیوم نامیدند از ینانهای دیگر کسی را به آنجا راه نمی دادند و کسی هم جز اهالی ازمیر خواهند آن نبود که در پیمان آنها وارد شود. پانیوم در دماغه ی میکال قرار دارد این معبد برای خدای دریاها ، پوسیدون هلی کون ، ساخته شده است. در نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم می نامند.

از گفته های هرودت روشن می شود که دریانها هم همبستگی با شش شهر دریایی داشتند ولی بعدها اهالی کارناس را باری اینکه یکی از اهالی آن بر خلاف عادت قدیم رفتار کرد ، از پیمان بیرون کردند. الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی ازمیر را ینانها از آنها جدا کردند و یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند. زمینها الیانی پربارتر از زمینهای یونانی بود ولی از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای یونانی برابری نمی کرد.

از گفته های هرودوت چنین برمی آید که این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا کدره بودند و بین تمام آنها همراهی و هم پیمانی نبود. زیرا هر یک از همبسته های کوچک برپا کرده با هم هم چشمی و کشمکش داشتند.

پس از آن تاریخ نگار نامبرده می گوید : ینانها و الیانها نماینده ای نزد کوروش فرستاده و درخواست کردند که کوروش با آنها مانند پادشاه لیدی رفتار کند یعنی به کارهای درونی آنها دخالت نکند وهمان امتیازات را بشناسد. کوروش پاسخی یکراست به آنها نداده و این مثل را آورد : « زنی به دریا نزدیک شده و دید که ماهیهای قشنگی در آب شنا می کنند. پیش خود گفت : اگر من نی بزنم آشکارا این ماهیها به خشکی درآیند . بعد نشست و هر چند که نی زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دریا افکند و شمار زیادی از ماهیان به دام افتادند. وقتی که ماهی ها در تور به بالا و پایین می جستند ، نی زن حال آنها را دید و گفت : حالا دیگر بیهوده می رقصید! می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید. »

هرودوت این گفته را چنین تعبیر می کند : کوروش خواست با این مثل آنها بدانند که موقع را از دست داده اند، چه وقتی که پیش از به دست آوردن سارد به آنها پیشنهاد همبستگی شده بود و آنها رد کرده بودند. از میان مستعمرات یونانی ، کوروش فقط با اهالی ملیطه قرارداد کرزوس را تازه کرد و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت. نمایندگان به شهرهای خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانیدند . سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای کوچک نمایندگانی برگزیده شدند که در پانیونیوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند

 


ادامه مطلب

جسد امپراطور ریچارد روی زمین افتاده بود و تمامی اهالی قصر و خانواده ی ریچارد روی جسد او زجه میزدند و گریه میکردند چون او پادشاهی نیکوکار بود و حالا که او مرده بود پسرش فیلیپ پادشاه نوماندیا میشد.

پادشاه همیشه با کشور های مصر و کارتاژ مشغول نبرد بود و احتمال داشت که آنها طی توطئه ای او را به قتل رسانده باشند.پادشاه وزیری داشت به نام برایان که در پیدا کردن قاتل ها بسیار ماهر بود و شهرتش در این زمینه خیلی زیاد بود. نوازنده ای داشت به نام لوکاس که در زمینه نواختن آهنگ های مسرور کننده طوری که انسان از شدت سرخوشی سر از پا نشناسد بسیار ماهر بود. فرمانده ی جنگی داشت به نام رابرت که شجاعتش و قدرتش به اندازه ای بود که میتوانست 10سرباز جنگی را در یک چشم به هم زدن بکشد او همیشه هر جا که امپراطور میرفت همراه او بود. جادوگری داشت به نام کارل که میتوانست هر چیزی را جادو کند و قدرت زیادی در این زمینه داشت. و همراهی داشت به نام جک که همیشه با مهربانی با او سخن میگفت و امپراطور او را از سایر خدمتکارانش بیشتر دوست داشت.

جک به خاطر مرگ امپراطور خیلی ناراحت بود چون وقتی که پسر

بچه ای بیش نبود پدر و مادرش را از دست داده بود و هیچکس را در این دنیا نداشت و شبها توی خیابان میخوابید و آشغال های مردم را میخورد.امپراطور ریچارد او را به قصر آورده بود و خیلی به او لطف کرده بود و جک هم از این بابت همیشه از امپراطور ممنون بود و امپراطور را از ته قلب دوست داشت پس از مرگ امپراطور سوگند یاد کرد که قاتل یا قاتلین امپراطور را پیدا کند و آنها را به سزای عملشان برساند.

برایان که همیشه از اینکه امپراطور جک را بیشتر از او دوست داشت ناراحت بود کاری کرد که امپراطور فیلیپ او را از قصر بیرون بیندازد.

 شاه فیلیپ خیلی بر مردم سخت میگرفت و از آنها مالیات های سنگینی طلب میکرد .

مردم از این اوضاع بسیار خشمگین و ناراحت بودند و شورش هایی را بر ضد امپراطور فیلیپ انجام دادند اما فیلیپ با نهایت خشونت شورش ها را سرکوب کرد. و مردم که خیلی ناراحت بودند از ترس چیزی نمیگفتند

چون پاداشی جز سر قطع شده و چوبه ی دار در انتظار آنها نبود .

جک حالا که از قصری که سالها در آن صادقانه زحمت کشیده بود بدونه هیچ پاداشی بیرون انداخته شده بود حالا دوباره مثل ثابق شبها توی خیابانها میخوابید. او مجبور شد برای خوراک لباسهایش را بفروشد و تنها یک پیراهن نازک و شلواری کهنه برایش باقی مانده بود او حتی کفشهایش را هم فروخت و لباسهای گرانقیمتش را که از دربار با خود آورده بود را هم فروخت او با پول آنها توانست دو هفته غذا بخورد با اینکه سعی میکرد همیشه کمتر غذا بخورد تا پول  برای فردایش هم باقی بماند اما بالاخره پولهای او تمام شد و او دوباره مجبور شد برای گذراندن زندگی از آشغالها غذا پیدا کند.

از آنجا که در نوماندیا اغلب هوا سرد بود و شبها سردتر هم میشد او از سرما به خود میلرزید .اوضاع جک واقعا خیلی بد بود .در حالی که پادشاه و دیگر کارکنان قصر کنار گرمای آتش بودند و بهترین خوراکی ها را میخوردند و شبها روی نرمترین رختخوابها میخوابیدند و بالشهای زیر سر آنها از پرقو بود و لباسهایشان از طلا و جواهرات .جک نمیدانست چه کار کند . همه جا دنبال کار میگشت او به هرکسی که کاری داشت میرسید میگفت خواهش میکنم که بگذار برایت کار کنم هر کاری را که بخواهی برایت انجام میدهم ولی باید به من غذا و جایی برای خواب بدهی

اما مردم نوماندیا از بس که امپراطور فیلیپ به آنها سخت میگرفت به زور خوراک خودشان را هم در می آوردند چه برسد به اینکه به کسی دیگر هم غذا بدهند پس به جک جواب رد میدادند.

کم کم آشغال های مردم کم و کمتر شد و به قدری رسید که به سختی میشد پس مانده ای از مواد غذایی را پیدا کرد و تا جایی پیش رفت که دیگر پس مانده ای از مواد غذایی در سراسر نوماندیا باقی نماند چون شاه فیلیپ مالیات ها را سنگینتر کرده بود و مردم دیگر تمام غذا را میخوردند و چیزی را باقی نمیگذاشتند.

جک بیچاره هر روز از شدت گرسنگی یک جا کز میکرد و مینشست او حالا دیگر بسیار لاغر شده بود و چیزی جز پوست و استخوان از او باقی نمانده بود.

جک حالا دیگر پرندگان را شکارو کباب میکرد.

چند روز بعد امپراطور فیلیپ از فرمانده جنگ پدرش (رابرت) خشمگین شد چون رابرت از اوضاع بد حکومت و مردم شکایت کرده بود و از فیلیپ انتقاد کرده بود .شاه فیلیپ او را هم مثل جک از قصر بیرون انداخت و او هم مثل جک مجبور شد پرندگان را شکار کند و با خوردن آنها به زندگی ادامه دهد.

پس از گذشت چند روز جک ورابرت یکدیگر را دیدند و برای یکدیگر ماجرای رانده شدنشان از قصر را تعریف کردند.وبه یاد روزهای خوشی که در قصر امپراطور ریچارد داشتند گریه کردند و تصمیم گرفتند که قاتل یا قاتلین امپراطور را پیدا کنند.

در این مدت برایان برای اینکه به مردم ثابت کند که در زمینه ی پیدا کردن قاتل خیلی ماهر است رابرت را دستگیر کرد و به مردم و اهالی قصر گفت که او باعث قتل  امپراطور ریچارد است و باید مجازات شود رابرت که از تعجب داشت شاخ در می آورد به مردم واهالی قصر گفت قسم میخورم که من باعث مرگ امپراطور ریچارد نیستم قسم میخورم و برایان هم به او گفت دهان کثیفت را باز نکن و نام امپراطور را به زبان نیاور ای ترسوی بی شرم میگویی که من باعث مرگ امپراطور ریچارد نیستم پس چرا آن شب همراه امپراطور ریچارد نرفتی تا نگذاری که امپراطور را به قتل برسانند مگر تو محافظ امپراطور نبودی اما رابرت سکوت کرد و چیزی نگفت و برایان هم خوشحال از سکوت او گفت پس چرا خفه شدی حرف بزن اما رابرت باز هم حرف نزد و برایان گفت پس تو باعث مرگ امپراطور هستی. سربازها او را ببرید و در اتاق شکنجه آویزان کنید و آنها هم همین کار را کردند و سپس برایان به مردم گفت فردا برای دیدن اعدام شدن این خائن بیایید حالا دیگر بروید و مردم هم رفتند.

برایان به اتاق شکنجه رفت و در ابتدا با تازیانه آنقدر به رابرت زد که از پشت رابرت خون میچکید و سپس به رابرت گفت بگو که چرا آن شب همراه امپراطور نرفتی به نفعت است که بگویی وگرنه آنقدر میزنمت تا بمیری اما رابرت ساکت ماند و حتی ناله ای هم نکرد.

برایان به رابرت گفت باز هم حرف نمیزنی و سپس آنقدر با مشت به صورت رابرت ضربه زد که از صورتش خون میچکید بعد باز هم سوالش را تکرار کرد اما رابرت باز هم حرفی نزد با انجام این واکنش برایان آنقدر عصبانی شد که با انگشت یک چشم رابرت را از حدقه بیرون آورد و با دست تمام موهای رابرت را کند اما رابرت باز هم چیزی نگفت و حتی ناله ای هم نکرد سپس برایان با عصبانیت از آنجا رفت و دستور داد که سربازها تا صبح برایان را با تازیانه بزنند و سپس او را برای اعدام به میدانی که مجسمه ی امپراطور ریچارد در آن قرار دارد بیاورند سربازها هم همین کار را کردند و تا صبح برایان را با تازیانه زدند ووقتی که صبح فرا رسید و سربازها بدن کاملا خونین رابرت را آوردند برایان به شیپورچی ها دستور داد که تمام مردم و اهالی قصر را صدا بزنند.

بعد از گذشت چند دقیقه تمام مردم و اهالی قصر حاضر شدند و جک هم با لباسی بسیار کهنه در میان مردم بود طوری که کسی او را نمیشناخت .

ظاهر رابرت بسیار رقت انگیز شده بود طوری که مردم دلشان به حال او میسوخت اما از اینکه یکی از بانیان قتل امپراطور ریچارد را میدیدند که دارد مجازات میشود خوشحال بودند و حتی بعضی از آنها با سنگ به رابرت که دستش بسته شده بود و سرش روی سکوی اعدام قرار داشت ضربه میزدند .

جک از اینکه رابرت را اینگونه میدید میخواست گریه کند اما به خاطر حرفی که رابرت به او زده بود (رابرت به او گفته بود که در آن شبی که امپراطور را به قتل رساندند کجا بوده و به جک گفته بود که مطمئن باش که امپراطور فیلیپ مرا راحت نخواهد گذاشت چون فکر میکند که من باعث مرگ پدرش هستم و تا چند روز دیگر مرا دار خواهد زد حالا تو تنها کسی هستی که این راز را که من آن شب کجا بودم را میدانی و از تو میخواهم که وقتی دیدی که دارند سر مرا قطع میکنند گریه نکنی چون با این کار توجه آنها را جلب خواهی کرد و آنها تورا هم خواهند کشت) ساکت ماند و توانست جلوی اشک خود را بگیرد.

و فقط به رابرت نگاه میکرد که خون از سر و رویش میچکید و مردم هم داشتند با سنگ او را میزدند سپس امپراطور فیلیپ را دید که دارد برای پدرش گریه میکند و سپس رو به رابرت کرد و با خشم و نفرت زیادی گفت سرت را از تن جدا خواهم کرد و جسدت را در رودخانه میاندازم من خودم شخصا تو را خواهم کشت و سرت را بر روی نیزه ای در داخل میدان مجسمه ی امپراطور ریچارد قرار میدهم تا از اینکه یکی از بانیان قتلش را میبیند خوشحال باشد.

سپس به مردم دستور داد که پرتاب سنگ را تمام کنند بعد از گذشت چند لحظه که مردم دیگر از پرتاب سنگ دست کشیدند امپراطور فیلیپ شمشیر خود را بالا برد و با ضربه ی رعدآسای خود سر رابرت را از تن جدا کرد و سپس سر قطع شده ی رابرت را بالا گرفت تا مردمی را که از کشته شدن او شادمان بودند را ببیند(چون گفته میشود وقتی که سر از بدن جدا میشود تا هشت ثانیه میتواند ببیند)وسپس بعد از چند لحظه سر را پایین آورد و نیزه ای در آن فرو کرد و در داخل میدان قرار داد سپس بدن رابرت را به رودخانه انداخت.

مردم هم ازاینکه سر قطع شده ی یکی از عاملان قتل شاه ریچارد را میدیدندخوشحال بودند و حتی وقتی که از میدان رد میشدند با سنگ به سر قطع شده ی رابرت ضربه میزدند اما همچنان به خاطر مالیات های سنگینی که مجبور بودند به امپراطور فیلیپ بدهند ناراحت بودند.

جک هر روز از کنار سر رابرت عبور میکرد و همانجا می ایستاد و برای رابرت گریه میکرد و به مردمی که از او سوال میکردند که چرا داری گریه میکنی جواب میداد به خاطر مرگ امپراطور ریچارد گریه میکنم  اما یکی از همین روزها سر رابرت لب به سخن گشود و گفت به زودی با هم همسایه خواهیم شد (البته کسی دیگری ندید که سر رابرت صحبت کند و فقط جک بود که این صدا را شنید ودهان رابرت را دید که تکان میخورد ) جک خیلی ترسید ولی با خود گفت حتما خیالاتی شده ام آدم مرده که حرف نمیزند بهتر است برای پیدا کردن قاتل دستبکار شوم.

 

جک در ابتدا موفق شد با دو نفر دوست شود به نامهای الکساندر و رومئرو که امپراطور ریچارد را خیلی دوست داشتند و برای آنها راز رابرت را برملا کرد که گفته بود:در آن شب امپراطور ریچارد وحشت زده از خواب برخواستتند و میخواستند بدونه اینکه کسی متوجه شود از قصر به بیرون بروند اما من بیدار شدم و دم در خروجی قصر به ایشان رسیدم و گفتم امپراطور این موقع شب کجا میروید اما او به من گفت اگر نروم فردا امپراطوریم نابود میشود و تو جک هم به قتل میرسید البته تو چند روز بعد از مرگم میمیری ولی تو میتوانی در این چند روز رازت را که من را دیده ای را به جک بگویی و این را گفتند و خواستند که بروند که من به ایشان گفتم بگذارید من هم بیایم اما او گفت اگر بیایی تو هم کشته میشوی قاتلهایم هم اکنون در کمین هستند وحتما تو را بامن دیده اند که داری بامن صحبت میکنی واگر بیایی تو را هم خواهند کشت اما من گفتم که این افتخارم است که در کنار امپراطور بمیرم و میخواهم که با شما بیایم ولی ایشان گفتند که مطمئن باش که اگر صد نفر مثل تو هم بیایند من امشب خواهم مرد تو باید ماموریتت را انجام دهی از تو خواهش میکنم  که با من نیا و به جنگل فرار کن چون اگر تو با من بیایی تو را هم خواهند کشت و به این ترتیب هیچوقت قاتلهایم به سزای عملشان نمیرسند و هیچ وقت شناسایی نمیشوند و روح من هیچوقت آرامش نخواهد یافت.

پس به جنگل برو و ماموریتت را انجام بده و رازت را به جک بگو و من هم به جنگل رفتم اما بعد از گذشت چند ساعت آنقدر دلشوره داشتم که  برگشتم و دم در قصرجسد ایشان را دیدم و اهالی قصر را دیدم که دارند بر روی جسد او گریه میکنند از آنها پرسیدم چه اتفاقی افتاده گفتند که تا صدای امپراطور را شنیدیم بیرون دویدیم و جسد ایشان را دیدیم ولی اثری از قاتل پیدا نکردیم. به جز این نقابها.

 

جک اینها را برای آن دو دوستش تعریف کرد ولی رازش را برای رودخانه هم تعریف کرد و به رودخانه که بدن رابرت در آن قرار داشت گفت که رابرت بی گناه است و گناهکار واقعی هنوز هم پیدا نشده و زنده است.

جک در ابتدا فکر کرد که پادشاه مصر یعنی سالامیس شاه ریچارد را طی توطئه ای به قتل رسانده چون امپراطور سالامیس و امپراطور ریچارد با یکدیگر دشمن بودند زیرا پدر امپراطور ریچارد پدر سالامیس را کشته بود و همین شاه سالامیس پدر پیر شاه ریچارد را کشته بود.

و از نظر جک او امپراطور ریچارد را هم به قتل رسانده بود جک   میخواست که از ماجرا سر در بیاورد و به همراه دو دوستش الکساندر و رومئرو به سمت مصر حرکت کرد و به دو دوستش گفت میخواهم به مصر بروم و شما هم باید با من بیایید و اگر در قصر شاه سالامیس متوجه شوم که او امپراطور ریچارد را به قتل رسانده او را بی درنگ خواهم کشت و از آنجا فرار خواهم کرد ولی باید برای ورود به قصر شاه سالامیس نگوییم که اهل نوماندیا هستیم و آنقدر برای شاه سالامیس کار انجام دهیم تا اعتماد او را جلب کنیم و سپس به او بگوییم که نظرت در مورد کشته شدن شاه ریچارد چیست و اگر او گفت که من او را کشته ام او را شب ودر خفا به قتل میرسانیم و به سمت نوماندیا حرکت میکنیم.

دوستان جک هم با این نظر موافقت کردند . الکساندردر زمینه ی ساخت صلاح های جنگی ماهر بود و رومئرو که اسبی داشت موفق شد ارابه ای بسازد تا بتوانند بر روی آن سوار شوند و به سمت مصر حرکت کنند.

آنها بعد از بیست روز به مصر رسیدند و وقتی از ارابه پیاده شدند و به داخل شهر رفتند متوجه شدند که در مصر جشنی به مناسبت مرگ امپراطور ریچارد برگذار است . اما آنها با اینکه خیلی ناراحت شدند ولی اهمیتی ندادند و به قصر شاه سالامیس رفتند اما سربازان جلوی آنها را گرفتند و به آنها گفتند از کجا میایید آنها هم گفتند ما از کارتاژ می آییم پادشاهمان ما را از قصر بیرون انداخته خواهش میکنیم بگذارید به داخل برویم سربازان هم گفتند مگر نمیدانید قرار است بین مصر و کارتاژ جنگ  شود آنها هم با اینکه نمیدانستند ولی با تظاهر به اینکه میدانند گفتند ما به خاطر همین است که به اینجا آمده ایم میخواهیم که به شاه سالامیس یاری دهیم تا موفق شود شاه فبیوس (پادشاه کارتاژ)را شکست دهد سربازها هم گفتند میتوانید به داخل بروید و آنها هم به داخل قصرراه یافتند و سپس به امپراطور سالامیس گفتند:درود بر پادشاه پادشاهان ما از سرزمین کارتاژ میاییم شاه فبیوس با ما خیلی بد رفتاری میکند و از آنجا که قرار است که جنگی بین شما و کارتاژ رخ دهد ما تصمیم گرفته ایم که صلاحهایی برای شما بسازیم که در جهان نظیر نداشته باشد.

شاه سالامیس هم خوشحال از این خبر به آنها گفت بسیار خوب شما فقط سه روز فرصت دارید تا برای من یک شمشیر و یک ارابه بسازید و اگر نتوانستید مطمئن باشید که شما را میکشم.

جک گفت فقط سه روز در این مدت ما نمیتوانیم یک چرخ ارابه را هم بسازیم اما شاه سالامیس بدونه توجه به حرف های جک گفت تازه بعد از اینکه اینها را برای من ساختید باید به کارتاژ بازگردید و اطلاعات جنگی ارتش شاه فبیوس را برایم بیاورید خیلی خوب حالا دیگر بروید و کارتان را شروع کنید.

جک و دوستانش هم از آنجا بیرون رفتند و سخت مشغول کار شدند و در عرض فقط یک روز موفق شدند شمشیری برنده بسازند و در دو روز باقی مانده توانستند ارابه ای باشکوه برای شاه سالامیس بسازند و سپس بعد از اینکه کارشان را تمام کردند نزد شاه سالامیس رفتند و ارابه و شمشیر را به او نشان دادند او هم آنها را امتحان کرد و وقتی مطمئن شد که خیلی قدرتمند هستند به آنها نفری صد سکه ی طلا پاداش داد و سپس گفت حالا باید نزد شاه فبیوس بروید و اطلاعات جنگی او را به دست آورید تا صد سکه ی دیگر به شما پاداش دهم.

جک هم گفت ما به کارتاژ خواهیم رفت و اطلاعات جنگی شاه فبیوس را برایتان می آوریم اما چند سوال از شما داریم شاه سالامیس هم گفت خوب بپرسید جک هم گفت از کشته شدن شاه ریچارد چه احساسی دارید شاه سالامیس هم گفت خوب معلوم است از کشته شدن او خیلی خوشحالم پدر او پدر من را کشته بود جک گفت حالا سوال دوم آیا شما او را کشتید شاه سالامیس هم گفت نه من او را نکشتم شاه فبیوس این کار را کرده جک در حالی که در قلبش دریایی از خشم و کینه نسبت به شاه فبیوس حس میکرد به شاه سالامیس گفت فردا به سمت کارتاژ حرکت میکنم و اطلاعات جنگی او را برایتان میاورم و سپس بعد از ادای احترام به اتاقش در بین دوستانش بازگشت و به دوستانش گفت که شاه سالامیس شاه ریچارد را به قتل نرسانده بلکه شاه فبیوس او را کشته یاران جک خیلی تعجب کردند ولی جک گفت فردا که به سمت کارتاژ حرکت کردیم به او هم همان

حقه ای که با آن شاه سالامیس را فریب دادیم میزنیم و در آخر همان سوالها را هم از او میکنیم اگر به کشتن شاه ریچارد اقرار کرد او را شبانگاه و در خفا به قتل میرسانیم و سپس به نوماندیا باز میگردیم خیلی خوب حالا دیگر بخوابید فردا روز پر مخاطره ای داریم  سپس جک و دوستانش به خواب رفتند و وقتی هوا روشن شد یکی از سربازان شاه سالامیس آنها را بیدار کرد و به آنها گفت زود باشید باید هر چه سریعتر به سمت کارتاژ حرکت کنید ما شما را تا مرز بین کارتاژ و مصر همراهی میکنیم و یکی از شما باید نزد ما در مصر باقی بماند تا اگر شما برنگشتید او را بکشیم شما پنج روز وقت دارید تا اطلاعات را به دست بیاورید و سپس به مصر بازگردید.

رومئرو داوطلب شد تا در مصر باقی بماند سپس جک و الکساندر به همراه سربازان شاه سالامیس به سمت کارتاژ به سرعت حرکت کردند و سپس وقتی به مرز رسیدند سربازها گفتند خیلی خوب دیگر رسیدیم از این به بعد شما خودتان باید بروید ما تا پنج روز همینجا میمانیم و اگر شما بازنگشتید دوستتان را به قتل میرسانیم سپس جک و الکساندر وارد خاک کارتاژ شدند و بدونه معطلی به قصر شاه فبیوس رفتند و به سربازان نگهبان قصر گفتند که از مصر میایند و شاه سالامیس دوستشان را به قتل رسانده و حالا دنبال آنهاست و تنها امیدشان به شاه فبیوس است سربازها هم بعد از شنیدن این حرف آنها را به داخل راه دادند جک و الکساندر نزد شاه فبیوس رفتند و پس از ادای احترام گفتند ای شاه شاهان ما از مصر میاییم پادشاهمان با ما خیلی بد رفتار میکند ما هردو آهنگر دربار شاه سالامیس بودیم تا اینکه او مارا از قصر اخراج کرد چون وقتی که برای او ارابه و شمشیری عالی ساختیم حاضر نشد که پاداشمان را به ما پرداخت کند و حتی دوستمان را هم به قتل رساند و حالا دنبال ما است تا ما را هم بکشد تنها امید ما برای زنده ماندن شما هستید سرورم ما میخواهیم تا برای شما  صلاح هایی فوق العاده بسازیم تا شما به راحتی بتوانید شاه ظالم ما را شکست دهید .

اگر اجازه دهید میتوانم در عرض سه روز یک ارابه ی باشکوه و یک شمشیر برنده بسازم شاه فبیوس هم گفت خیلی خوب است یعنی شما آنقدر ماهرید که میتوانید در عرض سه روز یک ارابه و شمشیر بسازید خیلی خوب است اگر توانستید من به شما صد سکه پاداش میدهم ولی اگر نتوانستید شما را به قتل خواهم رساند پس بروید و کارتان را شروع کنید.

جک و الکساندر هم به سرعت کارشان را شروع کردند و موفق شدند در عرض سه روز ارابه ای باشکوه و شمشیری برنده بسازند سپس بعد از اتمام کار و ساختن صلاح ها نزد شاه فبیوس بازگشتند و صلاح ها را به او نشان دادند شاه فبیوس هم پس از آزمایش صلاح ها متوجه شد که صلاح های خوبی هستند سپس به هرکدام از آنها صد سکه پاداش داد و گفت سخاوت من را میبینید؟ آن را با پادشاهتان مقایسه کنید که حاظر نشد به شما صد سکه بابت کاری که انجام داده اید بپردازد.

سپس جک گفت شما خیلی انسان خوبی هستید اما اگر راستش را بخواهید ما را شاه سالامیس فرستاده تا اسرار ارتش شما را کشف کنیم و خانوادهایمان را گروگان گرفته است شاه فبیوس پس از شنیدن این حرف با فریاد گفت شما را آتش خواهم زد ای خیانت کاران اما جک گفت ما نمیخواهیم که اطلاعات درست به او بدهیم و ما میخواهیم تا او شکست بخورد ما اینجا را ترک خواهیم کرد تا خانوادهایمان را نجات دهیم اما قبل از رفتن دو سوال از شما داشتم شما از کشته شدن شدن شاه ریچارد چه حسی دارید او هم گفت خیلی خوشحالم و سپس جک ادامه داد آیا شما شاه ریچارد را به قتل رساندید او هم گفت نه شاه سالامیس او را به قتل رساند جک که کاملا گیج شده بود و نمیدانست که کدام یک از این دو شاه ریچارد را به قتل رسانده اند از شاه فبیوس خداحافظی کرد و به سرعت به مصر برگشت و دوستش را آزاد کرد و سپس هنگامی که با سربازان شاه سالامیس به سمت قصر در حرکت بودند موفق شدند از دست سربازان شاه سالامیس فرار کنند و به نوماندیا برگردند جک در اتاقی به دوستانش گفت من مطمئنم که یکی از آن دو شاه ریچارد را به قتل رسانده امیدوارم که در جنگ هردویشان بمیرند چون هیچکدام با شاه ریچارد رابطه ی خوبی نداشتند فردای آن روز وقتی شاه سالامیس شنید که آنها فرار کرده اند خیلی عصبانی شد ولی وقتی که آن صلاح های فوق العاده را دوباره دید عصبانیت را فراموش کرد و احساس غرور و پیروزی در جنگ به او دست داد سپس بعد از اینکه سربازانش را جمع آوری کرد به سمت کارتاژ حرکت کرد در همین هنگام شاه فبیوس ارتشش را در مرز قرار داد تا جلوی ارتش مصر را در آنجا بگیرد و سپس وقتی ارتش مصر به مرز رسید جنگ آغاز شد و دو پادشاه در جنگ رشادت های فراوانی از خود نشان دادند اما همین که چشمشان به هم خورد به سمت یکدیگر حمله بردند ابتدا شاه سالامیس موفق شد که ارابه ی شاه فبیوس را با شمشیرش متلاشی کند اما شاه فبیوس هم موفق شد شاه سالامیس را از روی ارابه اش به زمین بزند حالا هر دو پادشاه پیاده بودند ابتدا شاه فبیوس موفق شد که دست شاه سالامیس را زخمی کند  و سپس شاه سالامیس از درد زیاد روی زمین افتاد سپس وقتی که شاه فبیوس میخواست که کار را تمام کند و شمشیرش را در قلب شاه سالامیس فرو کند این شاه سالامیس بود که موفق شد زودتر شمشیر را در قلب شاه فبیوس وارد کند شاه فبیوس در حالی که داشت میمرد همچنان شمشیر را در دست گرفته بود سپس شمشیرش را با آخرین توانی که داشت در داخل گلوی شاه سالامیس فرو کرد و او را در جا کشت خودش هم اندکی بعد مرد ارتش هر دو کشور هم که مرگ امپراطورشان را می دیدند به کشور های خود بازگشتند چون دیگر دلیلی برای جنگیدن نداشتند و هر دو پادشاه که آنها را وادار به جنگیدن میکردند مرده بودند وقتی که این خبر به جک رسید او خیلی خوشحال شد چون فکر میکرد که قاتل امپراطور ریچارد به سزای عملش رسیده است این حس رضایت او تا زمانی ادامه داشت که جک در حالی که داشت در بازار قدم میزد یکی از اهالی قصر به نام مارکوس را دید (مارکوس هم امپراطور ریچارد را خیلی دوست داشت) مارکوس به او گفت میدانی چه مدت است که دارم دنبالت میگردم جک هم با تعجب گفت دنبال من میگشتی با من چه کار داشتی ؟مارکوس هم گفت اینجا نمیشود صحبت کنیم بیا به جنگل برویم و در آنجا که هیچکس نباشد با هم صحبت کنیم میخواهم رازی را به تو بگویم.

جک هم قبول کرد و با هم روانه ی جنگل شدند وقتی رسیدند مارکوس به جک گفت شبی که امپراطور به قتل رسیدند شب قبلش مرا از خواب بیدار کردند و به من گفتند که خوابی دیده ام من هم از ایشان پرسیدم چه خوابی او هم گفت که خواب دیدم که دارم در خیابان راه میروم که چند نفر که صورت خود را با پارچه ای بسته بودند به سمت من میامدند ولی هر کاری کردم نتوانستم آنها را بشناسم آنها به سمت من که تنها بودم و مثل اینکه نمیتوانستم از جای خود حرکت کنم میامدند سپس یکی از آنها که مثل اینکه قبلا او را در جایی دیده بودم خنجرش را در آورد و قلبم را شکافت و من فریاد بلندی زدم و سپس آنها هم بلافاصله غیب شدند و اهالی قصر را بر روی جسدم مشاهده کردم و سپس کسی که لباس مردگان بر تنش بود جلو آمد و گفت ای ریچارد بدان که تو فردا شب کشته خواهی شد و چند روز بعد از تو فرمانده ی جنگت و چند روز بعد از او سالامیس و فبیوس هم کشته خواهند شد تو باید خوابت را فقط برای مارکوس تعریف کنی و او هم بعد از مرگ تو فقط برای جک تعریف کند                       

اگر تو مستقیما خوابت را برای جک تعریف کنی او برای بقیه خوابت را تعریف میکند و در آن شبی که قرار است تو کشته شوی او هم کشته میشود به این صورت خونت پایمال میشود تو اگر فردا شب حتی صد نفر را هم باخود ببری باز هم کشته خواهی شد فردا شب من باز هم تو را از خواب بیدار خواهم کرد و آن موقع مرگ توست.

اگر آن شب تو بیرون نروی مطمئن باش که آنها به داخل قصر میایند و به این صورت بیشتر اهالی قصر از جمله جک و رابرت را هم به قتل میرسانند و تو هم کشته خواهی شد و انتقام خونت هرگز گرفته نخواهد شد فقط یادت باشد که آن شب تنهایی بیرون بروی و اگر به سربازانت بگویی از دور مراقبت باشند حتی اگر تعداد آنها به صد هزار نفر هم برسد همه آنها کشته خواهند شد.

جک با شنیدن این حرفها خیلی تعجب کرد و سپس به مارکوس گفت ای مارکوس آیا اینهایی که گفتی حقیقت دارند؟ مارکوس هم گفت بله قسم میخورم که چیزهایی که گفتم عین واقعیت هستند.

سپس جک از جنگل بیرون رفت و مطمئن شد که سالامیس و فبیوس شاه ریچارد را به قتل نرسانده اند و قاتلین شاه ریچارد هنوز زنده اند و الان دارند آزادانه میگردند و سپس به پیش یاران خود برگشت و راز مارکوس را برای الکساندر و رومئرو تعریف کرد ولی راز را برای رودخانه ای که جسد رابرت در آن بود هم تعریف کرد تا رابرت هم این راز را بداند

پس از گذشت چند روز جک شبی در خواب دید که شاه ریچارد به او میگوید برخیز جک و به حرفهایم در باره ی قاتلینم گوش بده بشنو که چه کسانی مرا کشتند در آن شب کسی را دیدم که چنگی را با خود آورده است و صورت خود را پوشانده و دو نفر دیگر هم همراه او هستند من خواستم که فرار کنم اما آن کسی که چنگش را با خود آورده بود چنان  نواخت که مرا کاملا گیج شدم و کنترلم دست خود نبود اما شمشیرم همچنان دستم بود مثل اینکه کسی دیگر صدای نواختن چنگ او را نمیشنید سپس یکی دیگر از قاتلینم چنان جادویم کرد که شمشیرم از دستم افتاد و نمیتوانستم تکان بخورم و بالاخره نفر سوم پیش آمد و خنجرش را در قلبم فرو کرد و من هم فریاد بلندی کشیدم و آنها هم

 نقاب هایشان را سریعا برداشتند و در میان بوته ها انداختند در آن لحظه من هنوز زنده بودم و در آن موقع بود که چهره ی آنها را دیدم آنها جادوگر دربارم کارل-نوازنده ی دربارم لوکاس و پسرم فیلیپ بودند هنگامی که پسرم را درمیان آنها دیدم نمیتوانستم باور کنم که او مرا به قتل رسانده باشد و قلبم در آن لحظات شکسته شد و بر خودم لعنت فرستادم که چرا او باید پسر من باشد وسپس اهالی قصر را دیدم که چطور سراسیمه بعد از فریادم بیرون دویدند و فیلیپ و نوازنده و جادوگر هم گفتند تا صدا را شنیدیم به بیرون دویدیم و کسانی را دیدیم که بعد از اینکه امپراطور را به قتل رساندند نقابهایشان را در آوردند و در میان بوته ها انداختند و به سرعت فرار کردند و ما هم دنبالشان کردیم اما نتوانستیم به آنها برسیم چون خیلی سریع بودند سپس نقاب ها را از میان

 بوته ها بیرون آوردند و به بقیه نشان دادند.

حالا ای جک تو تمام اطلاعات درباره ی مرگم را داری از تو خواهش میکنم که انتقام مرگم را بگیر.

و سپس جک سریع از خواب بیدار شد و به شدت برای شاه ریچارد گریه کرد ولی این بار خوابش را برای دوستانش تعریف نکرد بلکه خوابش را فقط برای رودخانه تعریف کرد و سپس با خود فکر کرد که چگونه میتواند انتقام خون شاه ریچارد را بگیرد بعد از گذشت چند روز جک با پولی که از سالامیس و فبیوس گرفته بود موفق شد هزار نفر را به دور خود جمع کند و سپس علیه شاه فیلیپ قیام کرد در این هنگام شاه فیلیپ وقتی دید که جک افراد زیادی را به دور خود جمع کرده با پیشنهاد پول بیشتر تقریبا تمام افراد جک را به خدمت خود در آورد و فقط الکساندر و رومئرو به همراه جک باقی ماندند سپس شاه فیلیپ با افرادش به آنها حمله کرد و الکساندر و رومئرو را به قتل رساندو جک را هم دستگیر کرد . به قصر برد .

در قصر شاه فیلیپ به جک گفت حالا دیگر بر علیه ما شورش میکنی چرا؟ جک هم گفت برای اینکه تو قاتل شاه ریچارد هستی. با زدن این حرف شاه فیلیپ خیلی عصبانی شد و جک را به شدت کتک زد سپس به مردم و اهالی قصر گفت قاتل اصلی شاه ریچارد را پیدا کرده ایم این گرگ انسان نما کسی است که شاه ریچارد را به قتل رسانده فردا او را اعدام خواهیم کرد سپس جک را به اتاق شکنجه برد و تا صبح شخصا آنقدر جک را با تازیانه زد که تمام بدن جک خونی شد و سپس وقتی که صبح فرا رسید به شیپورچی ها گفت مردم واهالی قصر را خبر کنید آنها هم همین کار را کردند بعد از چند دقیقه مردم و اهالی قصر حاضر شدند سپس مردم چون فکر میکردند که جک قاتل شاه ریچارد است به سمت جک سنگ پرتاب می کردند سپ شاه فیلیپ رو به جمعیت کرد و گفت این شخص که پدرم خیلی به او علاقه داشت و او را از محله های کثیف به قصر آورده بود و به او محبت زیادی کرده بود قاتل پدر من است من نمیخواهم که او را ناگهانی بدونه اینکه درد زیادی را متحمل شود بکشم بلکه او را مثل گوسفند سر میبرم و او را زجر کش خواهم کرد و سپس شمشیرش را روی گلوی جک قرار داد و سر جک را آرام آرام برید سپس سر جک را بالا گرفت تا جمعیتی را که از مرگ او خوشحال بودند را ببیند سپس سر را پایین آورد و نیزه ای در آن فرو کرد و در کنار سر رابرت در شهر قرارداد و جسد جک را هم به رودخانه انداخت.

سپس فیلیپ به مردم گفت به مناسبت کشته شدن قاتل پدرم امشب در قصر مهمانی بزرگی برقرار میشود از همه ی شما میخواهم که بیایید و در جشن شرکت کنید سپس وقتی که شب فرا رسید و همه ی مردم به داخل قصر رفتند جشن برگزار شد در اواسط جشن وقتی که همه خوشحال بودند ناگهان دیدند که دریاچه دارد سخن میگوید همه وحشت زده ساکت شدند دریاچه با صدای بلند و ترسناکی سخن میگفت و سپس دریاچه گفت رابرت و جک بیگناه هستند بلکه گناهکاران اصلی هنوز زنده اند و الان هم در بین شما حضور دارند بدانید که نوازنده ی دربار لوکاس-جادوگر دربار کارل وپسر شاه ریچارد فیلیپ قاتلان شاه ریچارد هستند و سپس تمام رازهایی را که جک برای رودخانه تعریف کرده بود را برای مردم بازگو کرد بعد از اینکه حرفهای رودخانه تمام شد موج عظیمی به داخل قصر وارد شد و لوکاس و کارل و شاه فیلیپ را با خود به درون رودخانه کشاند آن سه نفر پیوسته از مردم تقاضای کمک میکردند اما هیچکس به کمکشان نرفت وسپس بعد از اینکه آنها وارد رودخانه شدند مردم همانجا نشستند تا ببینند که آنها چگونه غرق میشوند اما در کمال تعجب دیدند که آنها در آب فرو نرفتند سپس دو نفر را مشاهده کردند که از رودخانه بالا آمدند و سر نداشتند و اما از روی لباسهایشان فهمیدند که اینها جک و رابرت هستند سپس شاه ریچارد را مشاهده کردند که از توی قبرش بیرون آمد در حالی که خنجری در قلبش بود به سمت رودخانه حرکت می کرد و او هم در آب فرو نرفت و مردم مشاهده کردند که آن دو نفری که سر نداشتند برای شاه ریچارد تعظیم کردند سپس شاه ریچارد آن خنجر را از قلبش در آورد و در قلب فیلیپ که داشت به شاه ریچارد التماس میکرد که او را ببخشد فرو کرد سپس رابرت با همان شمشیر سر جادوگر قصر را از تن جدا کرد و جک هم با همان شمشیر سر نوازنده ی قصر را قطع کرد و سپس رودخانه در زمین فرو رفت و به این صورت انتقام خون شاه ریچارد گرفته شد.    

نظر یادتون نره تا بتونم سریع آپدیت کنم                      


علاءالدین محمد خوارزمشاه (دوران سلطنت از ۵۹۶ تا ۶۱۷ هجری قمری)، پسر تکش خوارزمشاهی، نامدارترین پادشاه خوارزمشاهیان بود. در زمان او پهناوری پادشاهی خوارزمشاهیان به اوج خود رسید و با حکومت چنگیزخان همسایه شد. دوران سلطنت او عمدتا به سرکوب مخالفان گذشت که با قتل عام‌ها و کشتارهایی نیز همراه بود. قسمت عمده مبارزات وی باغوریان و قراختائیان بود. خلیفه عباسی که در بغداد مستقر بود، رابطه خوبی با سلطان نداشت و همواره غوریان و قراختائیان را بر علیه او تحریک می‌کرد.

حمله مغول

در سال ۶۱۶ ق/۱۲۱۸ م یورش مغول به قلمروی خوارزمشاهیان آغاز شد که به سقوط سلسله او انجامید. این یورش پیامدهای دردناکی برای ایران و جهان اسلام درپی داشت که آثار پس از قرنها پابرجاست.

سالشماری نخستین تماسها و برخوردهای سلطان با مغولها بسیار مغشوش و گاه نا میسر است. به روایت جوزجانی اولین تماسهای سلطان با مغولان در سال ۶۱۲ ق/۱۲۱۵ م برقرار شد. او هیاتی را به سرکردگی بهاالدین رازی به سوی چنگیزخان روانه ساخت. این هیات در پکن با چنگیزخان دیدار کردند و در طی این دیدارها با نمایندگان سلطان به احترام برخورد کردند و در دیدار دوم چنگیزخان به سلطان پیغام داد که چنگیزخان همچنانکه خود را پادشاه شرق می‌داند، سلطان را نیز فرمانروای غرب می‌داند. در این دیدار چنگیزخان ابراز تمایل کرد که بین دو طرف صلح و مسالمت برقرار باشد. چنگیزخان به همراه نمایندگان سلطان گروهی از بازرگانان خود را با کاروانی مرکب از پانصد شتر که زر، سیم، ابریشم و پوست سمور داشتند، روانه مملکت خوارزمشاهی کرد. هیات مذکور در اوایل سال ۶۱۵ ق/۱۲۱۸ م در فرارود (احتمالا بخارا) به خدمت سلطان رسید. چنگیزخان از سلطان خواست که بین آنها عهد دوستی و صلح برقرار باشد ولی آن چیز که خشم سلطان را برانگیخت پیام چنگیزخان بود که او را «برابر گرامی‌ترین پسرانم» خوانده بود. ولی نهایتا سلطان با چنگیزخان عهد نامه صلح منعقد نمود.

کاروانی که چنگیزخان به ایران روانه ساخته بود در سال ۶۱۵ ق/۱۲۱۸ م که تعدادشان به چهارصد و پنجاه تن می‌رسید به شهر اترار که در کرانه شرقی قلمرو خوارزمشاهیان قرار داشت رسیدند. هدایای این بازرگانان حاکم اترار که اینالچق نام داشت و از خویشاوندان سلطان بود را به طمع انداخت و او بازرگانان را جاسوس خطاب کرد. اینالچق به دستور سلطان این بازرگانان را کشت. خبر این کشتار به گوش چنگیزخان رسید ولی او خشم خود را فرو خورد. از اینرو فردی مسلمان را با دو فرد مغول به نزد سلطان محمد فرستاد و خواستار استرداد اینالچق شد، ولی سلطان با زیر پا گذاشتن شئونات دیپلماتیک فرمان قتل فرستادگان چنگیزخان را صادر کرد و با اینکار خویش سند حمله سهمگین مغول به ایران را امضا نمود.

اولین درگیری سلطان با مغولان در حوالی شهر سمرقند اتفاق افتاد. در این نبرد مغولان با قپچاقها در گیر بودند و فرمان جنگ با خوارزمشاهیان را نداشتند اما سلطان آنها را به جنگی خیره سرانه و بی نتیجه تحریک کرد. این جنگ با ترک شبانه و ناگهانی میدان نبرد توسط مغولان پایان یافت. ولی تجربه نخستین برخورد تاثیری عمیق بر سلطان نهاد و از آن پس هرگز جرات نکرد با مغولان رودررو شود.

از این پس بود که دوره فرار سلطان فرا می‌رسد و او با فرار خویش شهر به شهر را تسلیم لشکر مغول کرد. بطوریکه در فاصله اندک دو ساله‌ای کل منطقه فرارود به تصرف چنگیزخان درآمد.

فرارهای سلطان محمد از شهر سمرقند شروع شد و شهرهایی که او به آنها گریخت به ترتیب عبارتند از: سمرقند، بلخ، ترمذ، کلات نادری، نیشابور، اسفراین، ری، سلطان آباد(در حوالی اراکسلطانیه، قسمت اعظم گیلان و نهایتا جزیره آبسکون در دریای خزر.


به روایت جوینی سلطان محمد خوارزمشاه در سال ۶۱۷ ق/۱۲۲۰ م از اندوه سرنوشت حرمش که در قلعه‌ای نزدیکی ساحل دریای خزر به اسارت مغول در آمده بودند درگذشت، ولی نسوی گزارش می‌کند که مرگ او در اثر تورم حاد ریه در جزیره آبسکون اتفاق افتاد.

پس از مرگ وی، پسرش جلال الدین منکبرنی جانشین او شد و مبارزه اصلی با مغولان توسط او آغاز شد.


داریوش یکم (به پارسی باستان: ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎)، پسر ویشتاسپ، ملقب به داریوش بزرگ، سومین پادشاه هخامنشی بود. وی در سال ۵۲۲ پیش از میلاد، با کمک تعدادی از رؤسای هفت خانوادهٔ اشرافی پارسی با کشتن گئومات مغ بر تخت نشست. پس از آن به فرونشاندن شورش‌های داخلی پرداخت. نظام شاهنشاهی را استحکام بخشید و سرزمین‌هایی چند به شاهنشاهی الحاق کرد. آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود.

از دیگر کارهای او حفر ترعه‌ای بود که دریای سرخ را به رود نیل و از آن طریق به دریای مدیترانه پیوند می‌داد. مقبرهٔ او در دل کوه رحمت در مکانی به نام نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است. شهرت او در غرب به خاطر وقوع نبرد ناموفق ایرانیان با یونانیان در مکانی به نام ماراتون در زمان اوست. آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود. پس از جهانگیری کوروش و کمبوجیه سراسر آسیا مگر عربستان جزو قلمرو او محسوب می‌گردید.

نظریه بردیای دروغین

روایت هرودوت از به پادشاهی رسیدن داریوش چنین است

گئومات (سمردیس) یا بردیای دروغین پس از دستیابی به تاج و تخت، تمام زنان کمبوجیه را به همسری گرفت. یکی از این زنان فیدمیا، دختر اتانس (هوتن) یکی از تواناترین نجبای ایران بود. اولین کسی که پس از هفت ماه فرمانروایی به گئومات ظنین شد که او فرزند کوروش نیست بلکه مرد شیادی است، اتانس بود. او از دختر خود پرس‌و‌جو کرد و دخترش نتیجهٔ تحقیق را به پدر اطلاع داد. اتانس یک دستهٔ شش نفره، از نجبای پارس را که به آنها اطمینان داشت، در شوش تشکیل داد و با ورود داریوش از پارس تصمیم اتخاد شد که او را نیز در گروه خویش وارد سازند. این هفت تن با هم قسم خوردند که برای دفع غاصب اقدام کنند. هرودوت این قیام را قیام هفت یار نام نهاده‌است.

گزنفون و کتزیاس نیز با هرودوت در موضوع کشته شدن بردیا به فرمان کمبوجیه همداستان هستند. کتزیاس اسم این مغ را سپنت‌دات یعنی دادهٔ مقدسات نوشته‌است که به زبان امروزی اسفندیار می‌شود. گزنفون نوشته است این مغ با تسلطی که بر روی کمبوجیه داشت ذهن پادشاه را بر ضد برادرش مشوب ساخت و پس از قتل بردیا خود به جای او ادعای پادشاهی کرد.

در روایات داریوش هیچ اشاره‌ای به شباهت مغ با شاهزادهٔ واقعی بردیا نشده‌است و این داستان باید از مبالغات شاعرانهٔ معمول مورخان قدیم یونان سرچشمه گرفته باشد. داریوش در سال ۵۲۲ پیش از میلاد گئومات (بردیای دروغین) را به قتل رساند. بدین منوال تخت و تاج پادشاهی ایران به داریوش رسید.

نظریهٔ قتل بردیای واقعی به‌دست داریوش

برخی از دانشمندان مدرن، برای نمونه آلبرت امستد آشورشناس آمریکایی عقیده دارند، مردی که بر کمبوجیه شورید برادر واقعی و وارث حقیقی سلطنت بود که داریوش او را کشت، آنگاه او را گئومات نامید و داستان بردیای دروغین را اختراع کرد تا غصب سلطنت را موجه جلوه دهد. بردیا یک دختر بنام پارمیس از خود بجا گذاشت که داریوش وقتی شاه شد با او ازدواج کرد تا جایگاه خود را وجهه قانونی ببخشد.

شورش در استان‌ها

پس از پادشاهی داریوش، کلیه استان‌ها سر به شورش برداشتند که داریوش و یارانش طی ۱۹ نبرد، ۹ پادشاه را که با وی به منازعه برخاستند، سرکوب کرد. اولین طغیان در عیلام روی داد. در ماد هم یک مدعی که خود را از اخلاف هووخشتره می‌خواند، مدعی سلطنت ماد بود. در پارس یک مدعی دیگر خود را بردیا پسر کوروش خواند. این نکته که شورشیان همواره در یک زمان سربرنمی‌داشتند و هدف مشترک یا پیوند اتحادی هم با یکدیگر نداشتند، عامل عمده‌ای بود که داریوش را در دفع شورش‌ها یاری کرد. طغیان بابل نیز کمتر از دیگر طغیان‌ها، موجب دغدغهٔ خاطر داریوش نبود. تمام این اغتشاش‌ها که در ارمنستان، ماد، کردستان، رخج، و مرو روی داد، با خشونت سرکوب شد و داریوش خشونت را در این مواقع همچون وسیله‌ای تلقی می‌کرد که می‌توانست از توسعه و تکرار نظایر این حوادث، جلوگیری کند.

در بند شانزدهم کتیبه بیستون درباره شورش پارت (خراسان) و گرگان چنین آمده‌است

پارت و گرگان بر من شوریدند و ویشتاسپ پدر من در پارت بود. پس از آن سپاه پارسی را از ری نزد ویشتاسپ فرستادم. وقتی که این سپاه به ویشتاسپ رسید، عازم جنگ دشمن شد. در محلی موسوم به ویش پااوزت در پارت با آنان جنگید. اهورامزدا مرا یاری کرد و به ارادهٔ او ویشتاسپ شورشیان را شکست داد. پس از آن مملکت مطیع من شد.

کتیبه بیستون که گزارش این جنگ‌های تمام نشدنی است، نشان می‌دهد که او نظم و امنیت شاهنشاهی را به بهای چه اندازه رنج و سعی مستمر و بی‌انقطاع توانسته‌است، تأمین کند. ساتراپ‌هایی که کوروش بعد از فتح و ضبط ولایات در هر قلمرو تازه‌ای گماشته بود، اکثراً درین ایام، خود رأی شده بودند و سپاه و تجهیزات هم در اختیار داشتند. با مرگ کمبوجیه و قتل کسی که بسیاری از مردم ولایات او را پسر کوروش، شناخته بودند، تعدی این حکام استقلال‌جوی، به ناخرسندی مردم انجامیده‌بود و مردم استان‌ها، بهانه برای شورش بدست می‌آوردند. داریوش مردی جهاندیده بود و با ازدواج با دختر کوروش و با تعدادی از دختران خانواده‌های بزرگ پارسی او را در موقعیتی قرار داده‌بود که نجبای پارسی و مادی هر یک بخاطر خویشاندی نسبی و یا سببی خویش، نسبت به این پادشاه نوخاسته که در حمایت و تبعیت از وی، هم‌پیمان هم شده بودند، وفادار و حتی علاقمند بمانند.

تشکیلات داریوش

بازگرداندن امنیت در تمام این نواحی شورش زده، طبعاً هم ضرورت ایجاد یک سازمان سامانمند اداری را به داریوش الهام کرد و هم وسایل و تجارب لازم را در اختیارش گذاشت. داریوش اهتمام فراوانی از خود برای ساماندهی تشکیلات داخلی کشور به خرج داد به طوریکه نظام تشکیلاتی که وی بنیان نهاد، مدتها بعد با اندک تغییری، توسط سایر حکومتها از جمله سلوکیه، ساسانیان و حتی اعراب دنبال گردید. داریوش فوق‌العاده مراقب بود که از طرف مأمورین دولتی تعدی به مردم نشود و با این مقصود همواره در ممالک ایران حرکت و از نزدیک به امور سرکشی می‌کرد. نجبا که از این مراقبت شاه دلخوش نبودند او را دوره گرد نامیدند ولیکن مورخین این سخریه را برای او بهترین تمجید می‌دانند.[۲۵] در زمان او یک دستگاه منظم اداری در کشور بوجود آمد که تمرکز امور را ممکن می‌ساخت و ظاهراً تا حدی نیز از نظام رایج در مصر که داریوش در جوانی و در ضمن اقامت سه سالهٔ خود در آنجا با آن آشنا شده بود، الهام می‌گرفت چون نجبا و اعیان پارسی و مادی که غالباً روحیهٔ نظامی داشتند، به کارهای دبیری تن در نمی‌دادند، این کار به دست اقوام تابع افتاد و اقوام آرامی‌ها که درین امور سررشته را به دست گرفتند، زبان آرامی را در قلمرو هخامنشی‌ها زبان دیوانی و اداری کشور کردند. داریوش در طول ۳۶ سال پادشاهی خود، اقداماتی به شرح ذیل انجام داد.

تقسیم قلمرو شاهنشاهی به چندین ساتراپ

داریوش سرزمین‌های ایران را به چند قسمت تقسیم نموده، برای هر کدام یک والی معین نمود. به زبان آن‌روزی (خشترپاون) می‌گفتند یعنی حامی یا نگهبان مملکت. یونانی‌ها، ساتراپ، به معنی استاندار و ساتراپی عموما یعنی استان نوشته‌اند و تعداد بخش‌ها را بین بیست الی بیست و شش بخش ذکر کرده‌اند ولیکن تعداد ولایات در کتیبهٔ نقش رستم به سی ولایت می‌رسد. برای اینکه کارها همه در دست یک نفر نباشد، دو نفر از مرکز مأمور می‌شدند که یکی به فرماندهی قشون محلی منصوب بود و دیگری به اسم سردبیر که کارهای کشوری را اداره می‌کرد. سردبیر در واقع مفتش مرکز در ایالات بود و مقصود از تأسیس این شغل این بود که مرکز بداند احکامی که به ساتراپ صادر می‌شود اجرا می‌گردد یا نه. مفتشینی که از مرکز برای دیدن اوضاع ایالات مأمور می‌شدند، لقب چشم و گوش دولت را داشتند. درست است که این ساتراپ‌ها در حوزهٔ حکومت خویش مثل یک پادشاه دست نشانده، قدرت و حیثیت بلامنازع داشتند اما در واقع تمام احوالشان تحت نظارت دقیق و بلاواسطهٔ شاه و «چشم» و «گوش» او بود و این نکته کمتر به آنها مجال می‌داد که داعیهٔ استقلال یا فکر تجاوز از قانون پادشاه را در خاطر بگذرانند. این نظارت‌ها در عین حال هم رعیت را از استثمار و تعدی ساتراپ‌ها در امان نگه میداشت و هم به ساتراپ‌ها اجازه نمی‌داد تا با جمع آوری عوارض و مالیات‌های بیجا خزانهٔ خود را تقویت کنند و لاجرم به فکر توسعهٔ قدرت بیفتند.

از جمله اقدامات داریوش در این زمینه می‌توان به ایجاد راه شاهی که سارد پایتخت سابق لیدی، را به شوش پایتخت هخامنشیان وصل می‌کرد. یک راه دیگر نیز بابل را به مصر مربوط می‌کرد.

ایجاد لشکر جاویدان

برای اینکه نیروی نظامی بقدر کفایت و با سرعت به جاهای لازم برسد، داریوش لشگری ترتیب داده بود که موسوم به لشکر جاویدان بود، زیرا هیچگاه از تعداد آنها نمیکاست و فوراً جاهای خالی را پر می‌کرد. تعداد این لشکر ده هزار نفر بود.

تنظیم مالیات‌ها

مورخین یونانی نوشته‌اند داریوش برای هر ایالتی مالیات نقدی و جنسی معین کرد. پلوتارک مورخ یونانی می‌نویسد «داریوش در صدد تحقیق برآمد تا معلوم نماید که مالیات تعیین شده، بر مردم گران است یا نه و چون جواب آمد که گران نیست و مردم می‌توانند بپردازند، باز مالیات‌ها را کم کرد تا تحمیلی بر مردم نشود.»

در پادشاهی کوروش و کمبوجیه مالیات ثابت رسم نبود. درآمد عمومی فقط از راه هدایا و تقدیمی فراهم می‌گشت. به مناسبت برقراری مالیات این شایعه در میان پارسیان رواج یافته بود که داریوش تاجر است و از هرجا که میتواند عایدات فراهم می‌کند. کمبوجیه جبار و به منافع اتباع خود بی‌اعتنا و کوروش پدر و حامی اقوام و ملل که با قلبی مهربان و رئوف، پیوسته در اندیشهٔ آسایش رعایای خویش بود.[۳۰]

همچنین آمده‌است که در زمان داریوش مصر رفاهیت داشته ولیکن در سال‌های آخر سلطنت داریوش، در مصر بواسطهٔ مالیات‌های گزاف، زارعین مصری شورش کردند.

ارتباط دادن دریای مدیترانه و دریای سرخ

وقتی داریوش در هند بود مشاهده کرد که بازرگانی مصر و شامات با هند از راه خشکی مشکل است و حمل و نقل گران تمام می‌شود این بود که امر کرد، که کانالی که امروزه به نام کانال سوئز معروف است و نخستین بار در سال ۶۰۹ پیش از میلاد ایجاد شده و در زمان داریوش پر شده بود، را پاک کرده و سیر کشتی‌ها را در این کانال، برقرار نمودند. گویا داریوش در سر راه خود به مصر این آبراه ناتمام را دیده بود و دربارهٔ آن از مردم پرسشهایی کرده بود. در سنگ نوشته‌هایی که به خط هیروگلیف مصری به یادبود ساختن این کانال، در دست است، اشاراتی به این پرسش‌ها وجود دارد. سه سنگ‌نوشته از داریوش در کانال سوئز کشف شده که مفصل‌ترین و مهم‌ترین آنها ۱۲ سطر دارد و مشتمل است بر مدح اهورامزدا و معرفی داریوش و دستور حفر ترعهٔ سوئز. دو کتیبهٔ دیگر کوچک‌ترند و مشتمل بر معرفی داریوش هستند.

یکسان کردن واحد پول و واحد اندازه‌گیری

ارتباط اقتصادی دایم، بین تمام ولایات، یک دستگاه واحد پول و یک نظام اوزان و مقادیر قابل تبدیل را، در سراسر کشور الزامی می‌نمود. سکه‌های طلایی که در این دوران، در تمام ایران رواج پیدا کرد، به سکه دریک موسوم بود. در تاریخ جهان، لیدیه نخستین مملکتی بود که سکه در آنجا زده شد ولی در تاریخ ایران، در زمان داریوش بود که نخستین سکهٔ متعلق به ایران بوجود آمد.

بازسازی نیایشگاه‌ها

داریوش در سنگ‌نوشته بیستون از بازسازی نیایشگاه‌هایی که گئومات مغ ویران کرده بود، سخن می‌گوید. همچنین برای دلجویی از مصری‌ها که در زمان کمبوجیه نیایشگاه‌هایشان ویران شده بود، به معابد آنها رفته و ادای احترام کرد و نیایشگاه تازه‌ای در آمون، برای مصریان ساخت که خرابه‌های آن، هنوز از مملکت‌داری داریوش حکایت می‌کند. کاهن بزرگ مصر را که به شوش تبعید شده بود، به مصر بازگرداند و او را بسیار احترام کرد. بواسطهٔ این اقدامات مصری‌ها از داریوش راضی شده و او را یکی از قانون‌گذاران بزرگ خود دانستند.[۳۵]

داریوش بزرگ در کتاب مقدس

داریوش همچنین در بازسازی معابد یهودیان که توسط بخت النصر ویران شده بود، به یهودیان یاری کرد. نام داریوش بزرگ در کتاب مقدس عهد عتیق، در ۲۵ آیه، ذکر شده‌است. در کتاب مقدس دربارهٔ ثبات و تزلزل ناپذیری قوانین ماد و پارس در کتاب دانیال و استر سخن رفته‌است. به رغم اشکالی که در صحت و قدمت اصل آن کتاب‌ها هست، باز روی هم رفته، اهمیتی که قانون در حفظ وحدت امپراتوری داریوش و اخلاف او داشته‌است، بیان می‌کند حتی افلاطون نیز نقش قانون‌های داریوش را در حفظ و ادارهٔ کشور وی نشان گوشزد کرده‌است.

لشکرکشی‌های داریوش بزرگ

علاقه‌ای که داریوش به نظم و انظباط اداری و تأمین امنیت، در سراسر قلمرو خویش داشت، طبعاً از وی مطالبه می‌کرد تا برای توسعهٔ روابط اقتصادی و تسریع در نقل و انتقال‌های محتمل نظامی، غیر از راه‌های زمینی، از راه‌های دریایی هم استفاده کند و همین اندیشه، سرانجام وی را در مدیترانه با اقوام یونانی درگیر کرد.

ضمیمه کردن سند و پنجاب

در سال ۵۱۲ پیش از میلاد، داریوش پس از برقرار کردن امنیت در ممالک تابعه، چند ولایت نیز به ایران ضمیمه کرد، یکی از آنها پنجاب و دیگری سند است که هر دو در هند واقع هستند. نام هند البته در کتیبهٔ بیستون در شمار ایالت‌های تابعه نیست و اینکه در کتیبهٔ پرسپولیس هست نشان می‌دهد که این ولایات جنوب شرقی بعد از جنگهای مربوط به دفع شورش‌ها می‌بایست به قلمرو داریوش درآمده باشد.

لشکرکشی به سرزمین سکاها

اقدام داریوش در لشکر کشی به سرزمین سکا‌های اروپا، در این سال‌های توسعه و آرامش تا حدی غریب به نظر می‌آید. چندین نظریهٔ مختلف، دربارهٔ هدف و محرک داریوش از این لشکر‌کشی وجود دارد. شاید وی می‌خواسته‌است، آنها را بخاطر حمله‌های مخربی که بارها به سرزمین ایران کرده بودند، تنبیه کند و برای همیشه خیال آنها را از اقدام به آنگونه حمله‌ها منصرف نماید، این احتمالی است که از قول هرودوت نیز بر می‌آید.

در سرزمین سکاها داریوش بجای آنکه با مقاومت این طوایف مواجه شود با عقب‌نشینی آنها روبرو شد. طی مدت دو ماه سپاه ایران در طول دشت‌های خلوت و بی‌پایان به دنبال دشمن سرگردان بودند و نتیجه‌ای که مطلوب داریوش از این لشکر کشی بود، بلافاصله حاصل نیامد. این لشکرکشی، هر چند خسارت‌های گران برای داریوش به بار آورد ولی هدف این لشکر کشی چندی بعد تحقق یافت، چرا که هم سکاها تا مدت‌ها اندیشهٔ تجاوز به مرزهای ایران را در خاطر راه ندادند و هم مراکز تجارت گندم و چوب یونان تحت نظارت ایران درآمد.

یونانی‌ها با آنکه با خطر اجتناب ناپذیر مواجه بودند، هنوز از تفرقه به اتحاد نمی‌گراییدند. در حقیقت رقابت دیرینه‌ای بین آتن و اسپارت وجود داشت. درین ایام آتن برخلاف اسپارت نسبت به ایران اظهار انقیاد یا وفاداری کرده بود، معهذا هنگامی که شورش‌هایی در شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر (غرب ترکیهٔ کنونی) درگرفت، اسپارتها، حاضر به حمایت از شورشگران نشدند و این آتنی‌ها بودند که حاضر شدند، به شورشیان کمک کنند.

در سال ۴۹۸ قبل از میلاد شورشیان به همراهی آتنی‌ها شهر سارد (پایتخت سابق لیدیه) را که پنجاه سال قبل به تصرف ایران درآمده بود، آتش زدند اما تسخیر بر ارگ ممکن نشد و شورشگران از سارد عقب نشینی کردند و گرفتار تعقیب و انتقام ایرانیان شدند.

مداخلهٔ آتنی‌ها در ماجرای شورش شاه را به سختی عصبانی کرده بود و خطر یونانی‌ها در آنسوی دریا را به داریوش یادآور شد. سال بعد فرستادگان شاه به شهرهای یونان رفتند و همه جا از یونانیان خواستند تا نسبت به وی انقیاد خود را اعلام کنند و خاک و آب بفرستند. در آتن و اسپارت برخلاف آنچه رسم بین‌المللی بود، فرستادگان داریوش را کشتند و برای داریوش اعزام سپاهی جهت تنبیه آنها اجتناب ناپذیر شد.

وحشت و خشم بی‌سابقه‌ای که در یونان پدید آمده بود، باعث شد که آتن و اسپارت منازعات دیرین خود را فراموش کنند و برای دفاع از یونان با هم متحد شوند. اسپارت که با بی‌میلی خود را آماده همکاری با آتن کرده بود، بسیج خود را آنقدر به تأخیر انداخت که وقتی نیروی او به کمک آتن رسید، نبرد ماراتون، به پایان رسیده بود.

رودرویی دو سپاه ایران و یونان در جلگهٔ ماراتون اتفاق افتاد و دو لشکر چند روز روی در روی هم بودند و هنوز سرداران آتن بین اعلام جنگ و اظهار انقیاد تردید داشتند. در یک شورای جنگی، در نهایت تصمیم به حملهٔ ناگهانی گرفته شد و تیراندازان ایران از انجام هر اقدامی بازماندند و یونانیان با شور و هیجان خود را فاتح یافتند.

کتیبه‌های داریوش

من داریوش، شاه بزرگ، شاه، شاه پارس، شاه سرزمین‌ها (کشورها)، پسر ویشتاسپ، نوه ارشام هخامنشی هستم. پدر من ویشتاسپ، پدر ویشتاسپ، ارشام، پدرارشام، اریارمن، پدر اریارمن، چیش پیش و پدر چیش پیش، هخامنش بود.

ما بدلیل این که از دیرگاهان از خاندانی اصیل و شاهانه بودیم، هخامنشی خوانده شدیم. ۸ نفر از خاندان ما پیش از این شاه بوده‌اند و من نهمین هستم. ما ۹ نفر پشت سر هم شاه بوده و هستیم. به خواست اهورامزدا، من شاه هستم و او شاهی را به من، هدیه داد.

ای که این نوشته‌ها و این نقش‌ها را که من تهیه کرده‌ام، می‌بینی از آنها حفاظت و مراقبت کن.

اگر تا زمانی که توانایی داری از این نوشته‌ها و نقش‌ها مراقبت کنی، اهورامزدا یارت باد و دودمان و زندگیت بسیار باشد و همه کارهایت مورد قبول اهورامزدا باشد.

امیدوارم اگر این نوشته‌ها و نقش‌ها را در هنگام توانایی مراقبت و حفاظت نکنی، اهورامزدا یارت نباشد و دودمانت تباه باشد و آنچه می‌کنی، اهورامزدا ضایع کند.

مقبرهٔ داریوش

داریوش در سال ۴۸۶ پیش از میلاد، وفات یافت. مقبرهٔ او در دل کوه رحمت در مکانی به نام نقش رستم در مرودشت فارس، نزدیک شیراز است. وصیت جالبی از زبان داریوش که آخرین آرزویش هم فقط آن بود، بر کتیبهٔ مزار او حک شده‌است.

اهورامزدا این کشور را از لشکر دشمن، از خشکسالی و از دروغ پاس دارد.


ناپلئون بناپارت (۱۵ اوت ۱۷۶۹ ـ ۵ مهٔ ۱۸۲۱)، معروف به ناپلئون اول رهبر نظامی و سیاسی فرانسه بود که در تاریخ اروپا تاثیر بسزایی داشت . او در طول انقلاب کبیر فرانسه ژنرال و فرمانروای اولین کنسول جمهوری فرانسه و امپراتور اولین امپراتوری فرانسه نیز بود. او در کورسیکا(به انگلیسی: Corsica ) متولد شد و به عنوان مامور توپخانه تعلیم داده شد که محل تعلیم او در یکی از مناطق اصلی فرانسه بود. در طول انقلاب کبیر فرانسه امتیازاتی نیز بدست آورد و میدان جنگ را بر علیه اتحاد موقتی اول و دوم که بر ضد فرانسه بود با موفقیت تحت پوشش قرار داد. در سال ۱۷۹۹، ناپلئون کودتای دتات  را برپا کردو خود را در اولین کنسول منصوب کرد. پنج سال بعد به امپراتوری فرانسه نیز رسید. در اولین دههٔ قرن ۱۹ او ارتش فرانسه را بر علیه اکثر قدرتهای اروپایی شورانید و توسط ارتش‌های اندک و پیروز، مانند آوسترلتیزفریدبلند (به انگلیسی: friedland )، بر اقلیم‌های اروپایی چیره شد. او از دایرهٔ اطلاعاتی فرانسه توسط تشکیلات وسیع متحدی نگهداری می‌کرد و از دیگر دوستان و اعضای خانواده جهت رهبری دیگر کشورهای اروپایی که کشورهای مستعمرهٔ فرانسه بودند استفاده می‌کرد.
تهاجم فرانسه به روسیه در سال ۱۸۱۲ نشانهٔ تغییر ناگهانی آیندهٔ ناپلئون بود. تهاجم او در میدان جنگ خرابی‌هایی به بار آورد که هرگز بهبودی نیافت. در سال ۱۸۱۳ ششمین اتحاد موقتی اجبارهای او در لیپ زینگ(به انگلیسی:
Leipzig) مغلوب ساخت و پس از حمله به فرانسه او را به جزیرهٔ البا (به انگلیسی: elba )تبعید کردند، کمتر از یک سال بعد او بازگشت و سرانجام در جنگ واترلو (به انگلیسی: battle of waterloo) در ژوئن سال ۱۸۱۵ مغلوب شد. ناپلئون ۶ سال آخر زندگی خود را تحت نظارت بریتانیا در جزیرهٔ هلنای مقدس(به انگلیسی: saint Helena )سپری کرد و در آنجا در سال ۱۸۲۱ جان سپرد. تشریح بدن او نشان داد که به دلیل وجود سرطان معده جان سپرد.استین فورشود (به انگلیسی: sten forshufvud) و دیگر دانشمندان در سال ۱۹۶۰ حدس زدند که او توسط آرسنیک مسموم شده‌است. او ارتش جدیدی بوجود آورد و تاکتیک‌های او عامل بسیاری از موفقیت‌های ارتش فرانسه بود و یکی از بزرگترین جنگجویان تاریخ شناخته شده‌است.

اصلیت و تحصیلات

ناپلئون در شهر آجاسیو (به انگلیسی: ajacci ) در کورسیکادر ۱۵ اوت ۱۷۶۹ متولد شد و یک سال بعد جزیره تبدیل به فرانسه شد که این عمل توسط جنوآ(به انگلیسی: genoa ) صورت گرفت. او را ناپلئون بناپارت نام نهادند. میراث او به دلیل مشهور بودن او در میان عوام مردم در میادین جنگ ایتالیا بود. پدر او کارلو بناپارت نماینده کورسیکا در دادگاه لویند XVT فرانسه بود. اصلیت او از اقلیت نجیب زاده‌های اتاسیاییبود که به کورسیکا در قرن ۱۶ زمانیکه ایسلند هنوز به تصرف جنوا نیامده بود، آمده بود. پدر او در سال ۱۷۷۷ نمایندهٔ دادگاه کورسیکا بود. دلیل حکمفرمایی ناپلئون مادر او در سنین کودکی او بود. ناپلئون یک برادر بزرگتر به نام جوزف و خواهرانی کوچکتر به نامهای لوسیسن، الیزا، لویند، پاولین، کارولین و جرمی داشت . او قبل از جشن تولد دو سالگی توسط کاتولیکها در ۲۱ ژوئیهٔ ۱۷۷۱ در کتدرال (به انگلیسی: cathedral ) تعمید داده شد. اصالت ناپلئون به دلیل دولتمندی و روابط خانوادگی او بود که شانس بیشتری برای مطالعه در آن زمان پیدا کرد. ناپلئون در ۱۵ مهٔ سال ۱۷۷۹ در یک مدرسهٔ نظامی در فرانسه پذیرفته شد که در شهری نزدیک ترواز (به انگلیسی: troyes) قرار داشت. قبل از ورود به مدرسه مجبور به یادگیری زبان فرانسه نیز شده بود که با لهجهٔ ایتالیایی قابل توجهی صحبت می‌کرد و او هرگز قادر به تلفظ صحیح نشد. در طول تحصیل بارها توسط دیگر دانش آموزان امتحان شد ولی او خود را در مطالعه غرق کرد. مشاهدات متفاوت نشان داده بود که او در عملیات ریاضی و آگاهی‌های مربوط به تاریخ و جغرافیا تبحر داشته‌است. او در دریانوردی نیز عالی بود. پس از اتمام تحصیل در سال ۱۷۸۴ توسط اکل (به انگلیسی: Ecole)درپاریس عضو نیروی دریایی شد و به عنوان یکی از اعضای دریانوردی رویال بریتانیا برگزیده شد. علاوه بر این تحصیلات خود را در توپخانه به مدت دو سال تمام کرد و پس از فوت پدرش درآمد او رو به کاهش بود سپس توسط دانشمند معروف پری سیمون لاپیس که بعدها ناپلئون او را عضو مجلس سنا کرد مورد امتحان قرار گرفت.

شغل بعدی او

پس از تحصیلات در سال ۱۷۸۵ به عنوان دومین تنظیم کنندهٔ توپخانه انتخاب شد. ناپلئون در پادگان والنس مشغول به انجام وظیفهٔ نظامی شد و پس از انقلاب ۱۷۸۹ به مدت دو سال کورسیکا را ترک کرد و به پاریس رفت. در ماه می‌۱۷۸۹ نامه‌ای به پاسکوآل پاولی رهبر کورسیکا ( pasquale paoli ) نوشت که مضمون آن به این عبارت بود « زمانیکه ملت به وجود آمد من متولدشدم حدود ۳۰۰۰۰ فرانسوی از ما متنفر بودند و آزادی در دریایی از خون بود کراهتی که در اولی اعتصاباتم به چشم می‌خورد. » او سالهایی ابتدای کار خود را صرف انقلاب‌های کورسیکا کرد و کشمکش‌های اساسی با رویال‌ها و انقلابیون در کورسیکا نیز داشت. بناپارت پشتیبان مستقیم ژاکوبن ها (Jacobin) بود و داوطلبان زیادی برای جنگ از طریق او بدست آورد. هنوز کاملا روشن نیست که چرا ناپلئون نتوانست ارتشی برای خود در کورسیکا به وجود آورد. در صورتی که ارتش او در پاریس در جولای سال ۱۷۹۲ به شدت رشد کرده بود پس از مغلوب شدن رهبر کورسیکا او به آنجا بازگشت و بر علیه جزیرهٔ لامادالنا ( lamaddalena ) مبارزاتی انجام داد.

محاصرهٔ تولون

بناپارت و خانواده اش در سال ۱۷۹۳ به دلیل انشعابات پاولی (به فرانسوی: Paoli) به سرزمین اصلی فرانسه مهاجرت کردند. با همیاری آنتونی کریستوف سالیسیت کورسیکایی ناپلئون جنگجوی توپخانهٔ فرانسه در محاصره تولون بود. شهر علیه حکومت جمهوری توسط ارتش بریتانیا اشغال شده بود ولی ناپلئون با ایده‌ای عالی توانست شهر را از ملزومات جنگی و اسلحه‌ها خالی کند. با توجه به کمیتهٔ امنیت عمومی او وظیفهٔ سربازی توپخانهٔ ارتش ایتالیا را در فرانسه بر عهده گرفت. در طول این مدت او به نامزدی کلاری خواهرزاده اش درآمد که پدر ثروتمند و تاجری داشت. ناپلئون در ماه اوت سال ۱۷۹۴ به دلیل قتل برادرش زندانی شد و بعد از ده روز از زندان آزاد شد و مشهوریت او نیز بیشتر شد.

وند میاری سیزدهم

ناپلئون در آوریل سال ۱۷۹۵ به عضویت ارتش غرب که در جنگ وندی بود، در آمد. جنگی شهری و انقلابی میان پادشاهی‌ها و جمهوری‌ها در غرب فرانسه منطقهٔ وندی بود. او حفاظت از توپخانه را بسیار دوست می‌داشت ولی به دلیل نارسایی سلامتی جسمی مجبور به دوری از آن شد. او به بوراو منتقل شد وبه مشکل کمبود پول نیز دچار شد. در ۱۵ سپتامبر او از منطقه‌ای خدماتی بوراو دوباره منتقل شد. سه هفته بعد طرفداران نظام پادشاهی در پاریس علیه نظامی ملی پس از ایجاد دولت جدید اظهاراتی داشتند. یکی از رهبران ترمیدوری (به انگلیسی: thermidorian )به نام پل باراس (به انگلیسی: barras paul)در جریان شکست ارتش ناپلئون بود و به او ارتش داد تا بتواند در مقابل انتقادات ملی نیز مقاومت کند. مغلوب ساختن طرفداران پادشاهی عامل مشهوریت ناگهانی او نیز بود و باعث ثروتمندی و ایجاد هیئت دولت جدید نیز برای او شد. ناپلئون به توانا ساختن جنگجویان داخلی پرداخت و پس از شش ماه از ایتالیا نیز نیروی جنگی دریافت کرد. در این هفته‌ها وندمیاری به شیوهٔ شگفت آوری به نیروهای باراس وصل شد که رهبر آنها جوزمین بوهاریس (به انگلیسی: jose'phine de beauharnais ) بود که در ۹ مارس سال ۱۷۹۶ ازدواج کرد و نامزدی خود را با کلاری به هم زد.

اولین میدان جنگ ایتالیا

دو روز پس از ازدواج، بناپارت پاریس را به قصد آزاد سازی ایتالیا ترک کرد و با موفقیت از ایتالیا بازگشت. در رزم لدی او نیروهای اتریش را مغلوب کرد و آنها را از لمباردی (به انگلیسی: Lombardy )بیرون راند. و در رزم کالدیرو (به انگلیسی: caldiero) توسط نیروهای اتریشی مغلوب شد این جنگ توسط جوزف آلونیزوی رهبری می‌شد و او در رزم پل آرکول نیروی دوباره گرفت، او علیه دولتهای خودمختار می‌جنگید مانند لویند ماری لا. در رژهٔ روم قدرت خالی و پوچی بام پادشاهی ناپلز گرفت. به جای آن در مارس ۱۷۹۷، بناپارت نیروهایش را به سمت اتریش برای آشتی و صلح رهبری کرد و نکتهٔ اسرار آمیز این بود که او می‌خواست جمهوری را به اتریش نیز ببرد. بناپارت نیروی خود را در ونیز (به انگلیسی: Venice)رژه داد و آنجا را احاطه کرد و به آزادی ۱۱۰۰ ساله آنها پایان دادند. قلمرو ناپلئون مانند اسب هایسینت مارک (به انگلیسی: saint mark ) قدرتمند شد.

عملکرد او در جهان، حقیقتی بود که ناپلئون را برجسته ساخت و او توانست نیروهای خود را کاملا پشتیبانی نماید. او از تاکتیک‌های خاص خود استفاده می‌کرد. خودش می‌گفت : <<من ۶۰ بار جنگیدم و چیزهایی را آموختم که در اولین بار متوجه نشده بودم.>> او اولین بار مانند آخرین بار جنگید. او معمولاً در رزم‌ها موفق بود، اطلاعات جنگی دشمنان را پیدا می‌کرد و باعث ضعف دشمنان می‌شد. در این جنگ نیروهای ناپلئون متشکل از ۱۵۰۰۰۰ زندانی، ۵۴۰ جنایتکار و ۱۷۰نفر آدم عادی بودند. در این میدان در ۶۷ رزم فرانسه تنها ۱۸ بار موفق به برد شد زیرا فقط تکنولوژی داشت در صورتیکه ناپلئون تاکتیک و استراتژی داشت. در طول جنگ ناپلئون به شدت در سیاست فرانسه تاثیرگذار بود. او منتشر کنندهٔ دو روزنامهٔ مربوط به ارتش بود که در فرانسه پر تیراژ نیز بود. در ماه می‌سال ۱۷۹۷ سومین روزنامه خود را در پاریس منتشر کرد که نام آن لی ژورنال دی بناپارت ات دس هومس بود. در اواسط سال ۱۷۹۷ انتخابات باعث شد که سلطنت طلبان قدرت زیادی بگیرند وآگاهی پاریس از این بابت موجب تحکیم دولت او شد. سلطنت طلبان به بناپارت حمله کردند، زیرا قلمرو او در نزدیکی اتریش بود. او ژنرال پیر آلگریو (به انگلیسی: Pierre Augereau )را برای رهبری دتات در ۴ سپتامبر به پاریس فرستاد. او در صلح کامل به اتریش بازگشت. درماه دسامبر به پاریس بازگشت و دولت او بسیار معروف گشت و سپس با وزیر جدید فرانسه تالیرند که برای تصاحب انگلیس با ناپلئون همکاری می‌کرد ملاقات داشت.

هیئت اعزامی به مصر

پس از دوماه ناپلئون برای قدرت گرفتن فرانسه تصمیماتی اتخاذ کرد. او نیروی دریایی خود را در کانال‌های انگلیس رها ساخت و هدفمند ارتش اعزامی خود را برای مغلوب ساختن مصر فرستاد در این میان علاقمند به تصاحب هند نیز بود. دولت نیز تحت فشار هزینه‌ها و عدم وجود ژنرال در مرکز قدرت بود. در می‌سال ۱۷۹۸ بناپارت به عنوان عضو دانشگاه علمی فرانسه انتخاب شد و هیئت اعزامی مصر گروهی شامل ۱۶۷ دانشمند بود از جمله : ریاضی دانان، معتقدان به فلسفهٔ طبیعت، شیمی دانان و فیزیک دانان. کشفیات آنها شامل سنگ رویستا  و کارهایی که در مصر در سال ۱۸۰۹ به نمایش گذاشته شد. احمد یوسف در نوشته‌ای ذکر کرد که به کارگیری منابع استعدادی هوشمند نکته حیاتی بود که ناپلئون در دولت خود از آن استفاده کرد. از ریشهٔ مصر در ۹ ژوئن سال ۱۷۹۸ به مالتا(به انگلیسی: malta)رسید. در آن زمان ۲۰۰ پادشاه فرانسوی این حقیقت را تحسین کردند که امانوئل دی روهان پول داکا (به انگلیسی: Emmanuuel de Rohan-polduc )در فردینان ون هم موفق بوده و علیه مخالفان خود مبارزه می‌کرد . مرزهم پچ (به انگلیسی: homepesch ) پس از ورود ناپلئون به دلیل از بین رفتن سه نفر شکافته شد. در ۱ جولای، ناپلئون و ارتش او در الساندریا (به انگلیسی: Alexandria ) خیمه زدند و پس از پیگرد نیروی دریایی انگلیس در ان جا ماندند. پس از تلاش‌های بی نتیجهٔ بسیاری ملت مصر، ناپلئون را فردی ازادیخواه شناختند ودر مرجع اوتومن (به انگلیسی: Ottoman ) تشخیص داده شد مصر گواه حکومت اوتومن امپایر(به انگلیسی: Ottoman Empire )بودو بر علیه مملوکس (به انگلیسی: Mamluks ) که قدرتی قدیمی در خاور میانه بود مبارزه می‌کرد. این اطلاعات به فرانسوی‌ها کمک کرد تا در حمله به اهرام مصر موفق شوند. نیروهای بناپارت بسیار زیاد بودند. یعنی به نسبت ۲۰۰۰۰ در برابر ۶۰۰۰۰ نفر. در این جنگ ۳۰۰ فرانسوی و ۶۰۰۰ مصری کشته شدند.

در زمان جنگ، سرزمین با موفقیت توسط فرانسوی‌ها محاصره شده بود و ملوان سلطنت طلب انگلیسی دریا را نیز به خوبی در کنترل داشت. کشتی‌های بناپارت در دریا لنگر انداختند و نیروی دریایی فرانسه در دریا شناور بود. در ۱ اوت انگلیس توسط هوراتیو نیلسوندو دسته نیروی فرانسوی را در جنگ نیل شکست داده و اهداف ناپلئون را در دریای مدیترانه از بین برد. در اوایل ۱۷۹۹، او نیروهای خود را به داماس کس (به انگلیسی: Damascus )منتقل کرد. ناپلئون دارای ۱۳۰۰۰سرباز فرانسوی بود که ان‌ها را در شهرهای اریش (به انگلیسی: Arish )، قازا (به انگلیسی: gaza )جافا (به انگلیسی: jafa ) و حیفا(به انگلیسی: Haifa) مستقر کرده بود. فرانسه حکومت این شهرها را به دست گرفته و یکی از فرمانروایان فرانسوی ۳۰۰۰ مدافع در این شهرها قرار داد. لاوه بر این ناپلئون ۱۴۰۰ زندانی را مسئول نگهداری از انبار مهمات خود کرد. در طول سه روز مردان و زنان و کودکان دزدیده و به قتل می‌رسیدند، نیروهای ناپلئون به دلیل بیماری‌های متعددی از بین می‌رفتند. تجهیزات اندک و ناتوانی ناپلئون در اکر(به انگلیسی: Acre) باعث شد که در ماه می‌به مصر بازگردد. ولی او پی درپی به ستمگریها و کشمکش‌های خود اتومن ادامه می‌داد. سر انجام در ۲۵ ژوئیه بناپارت در راه باز گشت از مصر اتومن را در ابوکیر مغلوب کرد .

حکومت فرانسه

زمانی در مصر، بناپارت از طریق روزنامه‌ها و پیغام‌های جسته گریخته‌ای که به او می‌رسید از اوضاع اروپایی‌ها با خبر می‌شد. او به فرانسه، رنج بردن از شکست را در دومین اتحاد موافق را آموخت . در ۲۴ اوت ۱۷۹۹ بناپارت سود حاصل از عزیمت کشتی‌های انگلیسی از سواحل فرانسوی را دریافت کرد. علیرغم اینکه هیچ دستوری از پاریس گرفته باشد ارتش به دستور ژان باپتیس (به انگلیسی: Jean Baptiste Kle'ber) فرانسه را ترک کرده بود. دستوری که از طرف مقامات برای ناپلئون ارسال شده بود حاوی این متن بود که او باید به همراه سپاهش به فرانسه بازگردد و سپاهی را که به خاک فرانسه حمله کرده بودند را دفع کنند که به علت ضعیف بودن خطوط ارتباطی این پیام به ژنرال فرانسوی نرسید. سرانجام او در اکتبر به پاریس رسید. در آن زمان اوضاع و شرایط فرانسه به خاطر داشتن پیروزی‌های متوالی خوب بود. اگر چه جمهوری برکنار شده بود و نظام بی فایده نیز در میان ملت محبوبیتی نداشت. نظام متوجه فرار ناپلئون شده بود و راجع به این گفتگو می‌کردند اما آنها ضعیف تر از آن بودند که بتوانند ناپلئون را تنبیه کنند. بناپارت به یکی از نظامیان به نام امانوئل ژوزف که به او ملحق شده بود برای شرکت در کودتایی برای براندازی حکومت رسمی کشور، رهبران اجرای کودتا شامل این اشخاص می‌شدند. برادر بناپارت، لوسین، سخنگوی کنسولگری راجر داکس، ژوزف فوچه و تالیرند و ۵۰۰ نظامی دیگر. در ۹ نوامبر بناپارت متهم به ضمانت از شوراهای قانونگذار شد او کسی بود که برای عزل کردن Chateau de saint cloud ترغیب شده بود. در پاریس، بعد از این شایعه شورش ژاکوبین  به وسیله غرب طراحان این نقشه برپا شده در پی آن روز نمایندگان خود را با یک کودتای نافرجام مواجه دیدند. آنها با نکوهش زیادی مواجه شدند، ناپلئون گروه‌ها را متوقف و متفرق می‌کرد که آخرین افرادی بودند که مجلس را ترک کردند اسامی آنها، بناپارت و سپس داکس بود که به عنوان شورای موقت برای اداره دولت انتخاب شدند. بناپارت اصلاحات ماندنی را بنا کرد، شامل : متمرکز کردن حکومت در وزارتخانه‌ها، تحصیلات عالیه، قانون مالیات، سیستم فاضلاب، سیستم راهداری و بانک مرکزی کشور . طی گفتگویی که با کاتولیک‌های کلیسا داشت، توانست با آنها توافق نامه دوستانه‌ای را امضا کند. او با اینکار می‌خواست جامعهٔ کاتولیک را با رژیم خود آشتی دهد و با آنها طرح دوستی داشته باشد. قوانین حقوقی که بناپارت آنها را بنا کرد که امروز از آن به عنوان رمز ناپلئونی استفاده می‌شود مورد استفاده بسیاری از جوامع می‌باشد از قبیل کشورهای اروپایی و آمریکای لاتین و غیره . این رمز به وسیله کارشناسان ماهر و قانونی زیر نظر جین ژاکوس تهیه شده بود. بناپارت حضور فعالانه‌ای در جلسات شورای کشور داشت و کار آنها تجدید نظر بر طرح‌های پیشنهادی بود . بناپارت همچنین دستور داد که قوانین جنایی و بازرگانی نیز به صورت رمز درآورده شود. در سال ۱۸۰۸ قوانین جنایی به صورت تصویب شده از طرف دولت منتشر شد که قابل اجرا بوده‌است.

دومین لشکر کشی به ایتالیا

در سال ۱۸۰۰ بناپارت به ایتالیا بازگشت که در زمان غیبت او دوباره توسط اتریشی‌ها فتح شده بود. بناپارت به همراه گروهش سوار بر قاطر از دامنه‌های آلپ گذشته بود. با وجود اینکه لشکرکشی بد شروع شد اما نیروهای ناپلئون توانستند اتریشی‌ها را شکست دهند که نتیجه آن یک صلح موقت بود. برادر ناپلئون، ژوزف رهبری مذاکرات صلح را در لان ویل[۵] بر عهده داشت. او گزارش داده بود که اتریشی‌ها به پشتوانهٔ انگلیسی‌ها جسور شده بودند و نمی‌توانستند سرزمین تازه بدست آمده فرانسه را از دست بدهد. مذاکرات رفته رفته با مشکلات بیشتری مواجه شده بود در این بین بناپارت نیز به یکی از ژنرال‌های خود به نام موریو دستور داده بود تا به ایتالیا ضربهٔ دیگری وارد کند. موریو رهبری پیروزی فرانسه در هوهنلیندن [۶] را بر عهده داشت در نتیجه پیمان لان ویل در فوریه ۱۸۰۱بسته شد. یک سال بعد بناپارت رئیس دانشگاه علوم فرانسه شد و جین بایستیک را به عنوان منشی خود منصوب کرد. او قانون برده داری را که بعد از انقلاب ممنوع شده بود دوباره روی کار آورد. انگلیس دراکتبر ۱۸۰۱ و مارس ۱۸۰۲ عهد نامه امنیتی را امضا کرد که به دنبال آن به یک سری از توافقات رسیدند که زمینهٔ صلح راایجاد کردند. که شامل عقب نشینی نیروهای انگلیس از مستعمرات کشور که به تازگی اشغال شده بود می‌شد. صلح بین فرانسه و انگلیس نه تنها آسان نبود بلکه عمر طولانی هم نداشت. رژیم سلطنتی او دوست نداشت که رژیم جمهوری را به رسمیت بشناسد زیرا انها می‌ترسیدند که تفکرات و ایده‌های انقلابی باعث از بین رفتن سلطنت و رژیم سلطنتی شود. انگلیس نتوانست مالتارا همانگونه که قول داده بود ترک کند و این باعث شد که ناپلئون با یک سری از اعتراضات مواجه شود. و عمل میانجیگری او که باعث تاسیس اتحاد سوئیسی نوین شد، به هرحال هیچ یک از دوش کور تحت پوشش عهدنامه نبودند. در حالیکه نزاع بر سر مالت به اوج خود رسیده بود انگلیس در سال ۱۸۰۳ اعلام جنگ کرد

تبعید به Saint Helena

ناپلئون به جزیره سنت هلنا واقع در اقیانوس اطلس تبعید و زندانی شد. در ۲ ماه اول از تبعیدش او در منطقه بریارس که متعلق به ویلیام بالکومب  بود در یک چادر صحرایی زندگی می‌کرد. ناپلئون با خانواده بالکومب صمیمی شده بود به خصوص با دختر جوان ویلیام که نامش الیزابت بود او کسی بود که بعد رمان خاطرات امپراتور ناپلئون را نوشت. دوستی ناپلئون با خانواده ویلیام در سال ۱۸۱۸ به پایان رسید زیرا صاحب اختیاران انگلیسی به ویلیام بالکومب مشکوک شدند و فکر می‌کردند او واسطه میان ناپلئون و پاریس است بنابراین او را از آن جزیره به جای دیگری منتقل کردند. در دسامبر ۱۸۱۵ ناپلئون به Long wood House منتقل شد. در زندان جدید طرز رفتار لاو ( زندانبان ناپلئون) به گونه‌ای ترحم آمیز بود. ناپلئون و همراهانش از اوضاع و عدالت حاکم در زندان راضی نبودند. در سالهای اولیه تبعید ناپلئون ملاقات کنندگانی داشت اما با بیشتر شدن محدودیت‌ها زندگی ناپلئون به سمت انزوا کشیده شد. در سال ۱۸۱۸ روزنامه تایمز [۹] راجع به فرار کذایی ناپلئون گزارشی نوشته بود. مجلس شورای انگلیسی با ناپلئون همدردی می‌کرد. لرد هلندی در طی سخنانی برای باشگاه لردها از آنها درخواست کرد که با زندانیان تا جایی که امکان دارد با تندی برخورد نکنند.

مرگ

در فوریه ۱۸۲۱ بناپارت سلامتی خود را به سرعت از دست می‌داد و در ۳ می، دو پزشک انگلیسی که تازه آمده بودند برای معالجهٔ بناپارت فقط توانستند برای او مقداری آرامبخش توصیه کنند. ناپلئون دو روز بعد از اعترافات به گناهانش مرد و درحالی که آخرین مسح تدهین دم مرگ را بر روی وی کشیدند که این مراسم برای کاتولیک هاست و پدر آنگه ویگنالی توشهٔ سفرش را در دستانش قرار داد. آخرین کلمات وی در لحظه مرگ از این قرار بود، فرانسه، ارتش، ژوزفین، او وصیت کرده بود که در کنار Seine به خاک سپرده شود اما انگلیسی‌ها اجازه ندادند و او را در سنت هلنا در یک مکان بی نام و نشان دفن کردند. بی هیچ آرامگاهی.

در سال ۱۸۴۰ لوئیس فیلیپو(به انگلیسی: Louis-philippe )از فرانسه توانست از دولت انگلیس اجازه برگرداندن جنازهٔ ناپلئون به فرانسه را بگیرد. بقایای وی با یک هواپیمایی که به رنگ سیاه نقاشی شده بود ( به خاطر مرگ ناپلئون ) در آسمان به پرواز درامد و در ۲۹ نوامبر به چربورگ [۱۰] رسیده بقایا به یک کشتی بخار که به Le havere رفت و از آنجا به پاریس حمل شد. در ۱۵ ۱۸۶۱ مقبره ناپلئون از سنگ‌های آذرین ساخته شد و در غاری پایین مقبره لس اینولیدس [۱۱] قرار گرفت. میلیون‌ها نفر از مقبره او بازدید کردند. در جایی تندیس چهرهٔ ناپلئون ساخته شد اما دقیقا شبیه عکس آخری که دکترها از وی گرفته بودند نشده بود.


نرون (به لاتین: Nero Claudius Caesar Augustus Germanicus) (نام اصلی: Lucius Domitius Ahenobarbus) پنجمین و آخرین امپراتور روم بود که به خانواده اگوستوس (جولیو - کلودیان) تعلق داشت.

مادر نرون پس از مرگ شوهرش به‌همسری کلادیوس درآمد و درنتیجه فرزندش تحت سرپرستی و آموزش قیصر روم قرار گرفت و تغییر نام داد. زادروز او ۱۵ دسامبر ۳۷ میلادی است. نرون در سال ۵۴ میلادی به امپراتوری روم رسید. نخست قرار بر این بود که نرون به اتفاق آموزگاران و پرورشدهندگان خود، افرانیوس بوروس و سنکا حکومت کند. ولی نرون پس از مسموم کردن برادر ناتنی خود بریتانیکوس در سال ۵۵ میلادی، به دست‌یاری مادرش که او را نیز در سال ۵۹ میلادی به قتل رساند، حرکات جنون‌آمیز را به حد اعلا رسانید. اعمال نفرت‌آور وی باعث شد تا سنکا دربار را ترک کند. نرون با آتش زدن بخش‌هایی از شهر که نتیجه بیماری جنون قیصری است، مورد اتهام قرار گرفت. نرون برای رد این اتهام، مسیحیان را عاملین آتش سوزی شناسایی نمود و دستور به کشتار فجیع آنان داد. سرانجام در سال ۶۴ میلادی شهر رم را به هوس ابلهانه‌ای در آتش سوزاند و در سال بعد با گروهی از مطربان و رقاصان به یونان سفر کرد. نرون در سال ۶۵ میلادی موفق به سرکوب دسیسه‌گران پیزونی شد. در جنگ ارمنستان از اشکانیان شکست خورد در نتیجه حاضر شد تاج پادشاهی ارمنستان را در شهر رم بر سر تیرداد برادر بلاش اشکانی بگذارد و سپس مخارج و هزینه های این جنگ را که حدود 9 ماه طول کشید بپردازد و قرار داد صلح 50 ساله هم با ایران امضا کند.

گایوس کالپورنیوس پیزو که در سال ۴۱ میلادی کنسول رم بود در تاریخ ۱۹ آوریل ۶۵ میلادی دست به انتحار زد. او اتحادیه‌ای را تشکیل داد که هدف آن براندازی امپراتوری نرون بود. این اتحادیه به احترام او به نام اتحادیه پیزون شهرت یافت. نرون سنکا را متهم به همکاری با این سازمان کرد و خواستار خودکشی وی شد. مارکوس آنایوس لوکانوس معروف به لوکانوس یا لوکان که بزرگترین شاعر روم در آن عصر بود و از وابستگان نزدیک سنکا محسوب می‌شد نیز به عضویت در اتحادیه پیزون متهم گردید و به دستور نرون و از طریق بریدن ورید خودکشی کرد. نرون سرانجام بر اثر شورش مردم و سنای رم در روز ۹ ژوئن ۶۸ میلادی ناچار به خودکشی شد. او قبل از مرگش گفته بود:<<افسوس که با تلف شدن من هنرمند بزرگی از دنیا میرود>>


تیبریوس با نام کامل تیبریوس ژولیوس سزار آگوستوس (به لاتین: Tiberius Julius Caesar Augustus) (۴۲ پیش از میلاد - ۳۷ پس از میلاد) امپراتور روم بین سال‌های ۱۴ تا ۳۷ میلادی بود.

تیبریوس در سال ۴۲ پیش از میلاد در رم زاده شد. مادرش لیویا و پدرخوانده‌اش امپراتور آگوستوس بود که تیبریوس پس از او به قدرت رسید. طبع محافظه‌کارانهٔ تیبریوس سبب شد تا او همان سیاست‌های امپراتور پیشین را در پیش گرفته و دستاوردهای آگوستوس را استحکام بخشد.

علیرغم خوشفکری‌های تیبریوس در ادارهٔ کشور و ارتباطات خارجی، دوران حکومت او از نظر سیاسی مصیبت‌بار بود. در سال ۱۹ جانشین او ژرمانیکوس به طرز مشکوکی درگذشت. پس از آن یکی از مهمترین هوادارانش با نام سژانوس که افسر ارشد وابسته به قدرت قضاوت مادون کنسولی روم بود شروع به فزونی‌خواهی و ستمگری نمود و تا آنجا پیش رفت که سعی در سرنگونی تیبریوس نمود. تیبریوس در سال ۳۱ حکم اعدام او و تنی چند از همکارانش را صادر کرد. با کشته‌شدن سژانوس دوران حکومت وحشت آغاز شد و بسیاری به اتهام خیانت به امپراتور اعدام شدند. همین امر چهرهٔ تیبریوس را خدشه‌دار نمود و او مورد نفرت جهانی قرار گرفت.

تیبریوس در سال ۳۷ میلادی و در سن ۷۷ سالگی در میسنوم درگذشت و تنها افراد اندکی بر مرگ او گریستند.


گایوس ژولیوس سزار (به لاتین: Gaius Iulius Caesar) (تلفظ: گایوس یولیوس کایسار) یا ژول سزار یا قیصر (زاده ۱۲ یا ۱۳ ژوئیه ۱۰۰ (پیش از میلاد) - درگذشته ۱۵ مارس ۴۴ (پیش از میلاد)) دیکتاتور و رهبر نامدار سیاسی و نظامی جمهوری روم بود.

او در کنار کراسوس و پومپی یکی از فرماندهان سه‌گانه روم بود. اکثر مورخان گشایش سرزمین گل به دست او را یکی از مهمترین وقایع دوران باستان و آغازگر شکل گیری تمدن کنونی فرانسه می‌دانند. او همچنین رهبری نخستین لشکرکشی روم به بریتانیا را در دست داشت اگرچه گرفتاری‌هایش با سنا و پومپی آن را بی‌سرانجام گذارد. او همچنین لژیون‌هایش را به آن‌سوی رود روبیکون رهبری‌نمود.

وی در پی جنگی داخلی که در ۴۹ (پیش از میلاد) به راه‌انداخت فرمانروای بی‌چون و چرای روم گشت. پس از آن به اصلاحاتی کلان در جمهوری روم دست‌زد و راه به سوی خودکامگی پیمود. این کارها دوست پیشین سزار مارکوس یونیوس بروتوس و دسته‌ای دیگر از سناتورها را به کشتن سزار برانگیخت. کشتن سزار چندی بیشتر جمهوری روم را پایدار نگهداشت. دو سال پس از مرگ او سنای روم وی را یکی از خدایان روم شناخت.

خاندان قیصر

گایوس یولیوس کایسار نسب خود را به یولیوس آسکاینوس، پسر آینیاس، پسر ونوس، دختر ژوپیتر می‌رساند. دودمان یولیانوس در عین تنگدستی از کهنترین و والاتبارترین خانواده‌های روم بود. مادرش آورلیا زنی باوقار و خردمند بود که خانه کوچک خود را در محله بدنام سوبورا که پر از میکده و روسپی خانه بود با صرفه جویی اداره می‌کرد. در آنجا قیصر به سال۱۰۰ قبل از میلاد پس از یک عمل جراحی سزارین ( که به نام او معروف شد) دیده به جهان گشود.

دوران پیش از کنسولی

در ترجمه فیلمون هلاند از کتب سوئتونیوس آمده‌است که قیصر در کودکی استعدادی شگرف در فراگرفتن و آموختن داشت. آموزگارش در زبان‌های لاتین و یونانی و سخنوری از اهالی گل بود. وی بزودی شیفته نویسندگی شد و همه وجود خود را در نوجوانی صرف نویسندگی می‌کرد. اما انتصاب به مقام دستیار نظامی مارکوس ترموس در آسیا زندگی او را برای همیشه تغییر داد. در سال ۸۴ قبل از میلاد به رم بازگشت و در اثر اصرار پدرش با زنی به نام کوسوتیا ازدواج کرد؛ ولی چندی پس از مرگ پدرش این زن را طلاق داد و با کورنلیا دختر لوکیوس کورنیلوس کینا ازدواج کرد. هنگامی که سولا به قدرت رسید به خاطر دشمنی با لوکیوس کورنیلوس کینا، به قیصر فرمان داد تا کورنلیا را طلاق دهد و در اثر مخالفت قیصر، سولا اموال او را غصب کرد و نامش را در شمار محکومان به مرگ نهاد. قیصر از ایتالیا گریخت و به سپاهیان روم در کیلیکیا پیوست. بعد از مرگ سولا دوباره به رم بازگشت (۷۸ قبل از میلاد)؛ اما وقتی دید دوباره دشمنانش به قدرت رسیدند یک بار دیگر رهسپار آسیا شد و بعد از تغییرات سیاسی در رم دوباره به زادگاهش بازگشت. بعد از مرگ کورنلیا (۶۸ قبل از میلاد) با پومپیا نوه سولا ازدواج کرد. این ازدواجی سیاسی بود و در نتیجه وی از اینکه به رسم آن زمان روابط خارج از زناشویی داشته باشد پروایی نداشت؛ اما چون آن فاسقان بیشمار و از هر دو جنس بودند در رم به «شوی هر زن و زن هر مرد» معروف شد. وی در نبردهایش نیز به این شیوه ادامه می‌داد و با کلئوپاترا در مصر، شهبانو ائونوئه در نومیدیا و زنان بسیار دیگر در سرزمین گل نرد عشق می‌باخت؛ چندانکه سربازانش او را به طعنه «کچل زناکار» می‌نامیدند و پس از آنکه او گل را فتح کرد رومیان شعری ساختند و در آن همه مردان اهل گل را زینهار دادند که تا قیصر در کشورشان است زنانشان را در غل و زنجیر نگاه دارند. پومپیوس همسرش را طلاق داد چون با قیصر سروسری داشت. سرویلیا خواهر ناتنی کاتو (از دشمنان قیصر) از دلباخته‌ترین معشوقگان قیصر بود. یک بار در سنا، سناتور‌ها با قیصر درافتادند و اصرار کردند تا نامه‌ای را که همان دم به دستش داده بودند با صدای بلند بخواند. قیصر بی آنکه توضیحی دهد نامه را به کاتو رساند، و آن نامه‌ای بود عاشقانه از سرویلیا. سرویلیا همه عمر سودازده قیصر ماند و دشمنان قیصر این زن را متهم می‌کردند که دختر خود را به هوس به قیصر تسلیم کرده‌است. این دختر بعدها زن قاتل اصلی قیصر یعنی کاسیوس شد.

دوران کنسولی قیصر

هنوز یک سال از مرگ سولا نگذشته بود که قیصر بر ضد گنایوس دولابلا، از کارگزاران حکومت ارتجاعی سولا، اقامه دعوی کرد. دادرسان روم به زیان قیصر رای دادند ولی مردم حملات و نطق درخشان قیصر را ستودند. وی در حرارت و بذله گویی و نطق‌های شورانگیز تالی سیسرون خوانده می‌شد. در سال ۶۸ ق.م کوایستور (خزانه دار) گشت و به خدمت در اسپانیا فرستاده شد. وی سرکردگی چند حمله نظامی به قبایل محلی را به عهده گرفت و شهرهای بسیاری را غارت کرد. در عین حال با کاستن از نرخ بهره وامهایی که صرافان رومی به مردم اسپانیا داده بودند خود را محبوب آنها ساخت. در سال ۶۵ ق.م به مقام شهرداری یا سرپرستی بناهای عمومی رم رسید. پول خود را صرف آراستن میادین بزرگ شهر به وسیله ساختمانها و ستون‌های تازه کرد و دل عامه را با برگزاری بازیها و مسابقات گوناگون در رم به دست آورد. در سال ۶۳ ق.م به مقام پونتیفکس ماکسیموس یعنی پیشوایی دین رومی رسید. در سال ۶۲ ق.م به مقام پرایتوری برگزیده شد و یکی از دین داران سرشناس را به جرم اختلاس مجازات کرد. در همین زمان قیصر مامور سرکوب قیام‌های استقلال طلبانه در اسپانیا شد و این ماموریت را چنان به سرعت به انجام رساند که سنا به مناسبت ورود قیصر به رم رای به برگزاری جشن پیروزی در حق او داد. در همین زمان قیصر خواهان مقام کنسولی شد. به علت مخالفت پنهان سنا با این درخواست قیصر، او نخستین «تریوم ویراتوس» یا شورای سه نفره را با پومپیوس و کراسوس بنیاد نهاد (سال ۶۰ ق.م). در این شورا پومپیوس و کراسوس متعهد شدند که در رسیدن قیصر به مقام کنسولی به او کمک کنند. در نهایت در سال ۵۹ ق.م قیصر به مقام کنسولی رسید. قیصر در دوران کنسولی، با نادیده گرفتن سنا، دو لایحه ارضی به انجمن‌های قبیله‌ای روم عرضه کرد که به علت نادیده گرفته شدن سنا در مراحل تصویب آن؛ تاثیر زیادی بر کاهش قدرت سنا در دوران جمهوری داشت. وی همچنین برای آنکه سنا را زیر نظر عامه قرار دهد افرادی را مامور نمود تا «کرده‌های روزانه» سنا را بنویسند و روی دیوارهای فروم‌ها بچسبانند. از روی این گزارش‌ها رونویسی می‌شد و به دست نامه بران خصوصی به همه نقاط جمهوری می‌رسید. در پایان دوره کنسولی، قیصر خود را فرمانده لژیون‌های دامنه جنوبی آلپ کرد. چون بر طبق قانون جمهوری روم هیچ سپاهی حق ماندن در ایتالیا را نداشت، او به وسیله این لژیون بر سراسر شبه جزیره ایتالیا سلطه نظامی می‌یافت. او همچنین برای رسیدن دوستانش گابینیوس و پیسو به مقام کنسولی به آنها مساعدت کرد و کلودیوس را در رسیدن به مقام تریبونی یاری داد.

تسخیر گل

قیصر به هزینه خود و بدون کسب اجازه از سنا علاوه بر چهار لژیونی که در اختیار داشت، چهار لژیون دیگر فراهم و مجهز کرد. تصمیم قیصر به فتح سرزمین گل به گفته بسیاری از مورخین از مهمترین وقایع دوران کلاسیک است که منجر به ورود فرانسه کنونی به دامنه فرهنگ لاتین شد. وی ابتدا در نزدیکی اوستهایم (در شانزده کیلومتری باختر راین) با ژرمن‌ها رو به رو شد و به روایت خود او تقریبا همه آنان را کشت یا به اسارت در آورد (سال ۵۸ ق.م). بلافاصله پس از این هجوم، قیصر به این بهانه که راه دیگری برای حفظ سرزمین گل دور از دستان بربرها (ژرمن‌ها) نیست؛ به آن سرزمین لشگرکشی نمود. وی به مدت دو سال با شدتی غیر معمول به سرکوب قبایل گل پرداخت. در نهایت در سال ۵۶ ق.م سنا سرزمین گل را یک ایالت رومی اعلام کرد. در همین زمان قیصر به بریتانیا حمله برد. او از باریکترین نقطه دریای مانش با نیروی کوچک عبور کرد، بریتانیایی‌ها را که آمادگی نداشتند شکست داد و در سال ۵۵ ق.م به گل بازگشت. او یک سال بعد دوباره به این جزیره حمله کرد و اینبار بر قبایل محلی که تحت فرمان کاسیولانوس متحد شده بودند چیره شد و تا رود تایمز پیش روی نمود و بعد از گرفتن وعده خراج دوباره به گل بازگشت. حمله قیصر به گل، سرزمینی دوبرابر شبه جزیره ایتالیا را به روم افزود؛ ایتالیا را به مدت چهار قرن از تاخت و تاز ژرمن‌ها رهایی داد و خود او را به اوج توانگری و ناموری رساند.

سیسرون در اینباره سرودی در ستایش او ساخت به این مضمون:

من نه کوه‌های آلپ و نه راین جوشان و خروشان را، بلکه قیصر را سپر و سد راستین ما در برابر تاخت و تاز قبایل بربر می‌شمارم. اگر کوه‌ها به همواری دشت‌ها شود و رودها بخشکد، ما نه در پناه دژهای طبیعت بلکه در سایه پیروزی‌های قیصر است که ایتالیا را استوار و ایمن داریم.

دوران انحطاط دموکراسی در روم

در مدت دومین دوره پنج ساله اقامت قیصر در گل، فساد مالی و خونریزی محیط سیاسی رم را چنان آشوبناک کرده بود که تا آن هنگام سابقه نداشت. پومپیوس و کراسوس، در مقام کنسولی، هدف‌های سیاسی خود را با رشوه دادن در انتخابات، ارعاب قضات و گاه آدمکشی تعقیب می‌کردند. چون دوره کنسولی این دو پایان یافت؛ کراسوس سپاه بزرگی بسیج کرد و برای جنگ با ایران رهسپار سوریه شد. سپاه او از فرات گذشت و در حران توسط سواره نظام پارتی غافلگیر و متلاشی شد. خود کراسوس از کشته‌های این جنگ بود. مرگ کراسوس شورای سه نفره را از میان برد. اگر کراسوس زنده می‌ماند دیکتاتوری قیصر یا پومپیوس امکان بروز نمی‌یافت. از آن پس پومپیوس آشکارا به دشمنی با قیصر پرداخت.

جنگ داخلی

پومپیوس چون می‌دانست که مدت فرماندهی قیصر در سال ۴۹ ق.م به پایان می‌رسد، احکامی صادر کرد که فرماندهی قیصر را تا سال ۴۶ ق.م دوام می‌بخشید و همچنین همه ایتالیایی‌های قادر به حمل سلاح را وادار نمود تا برای او سوگند وفاداری یاد کنند. در این زمان شورش بزرگی در رم به وقوع پیوست که منجر به آتش زدن ساختمان سنا توسط گروهی از مردم شد. پمپه این شورش را سرکوب نمود و به عنوان پاداش از سنا خواست که به مقام «کنسول یگانه» برگزیده شود و این عبارتی بود که به اعتقاد کاتو بهتر از عنوان «دیکتاتور» جلوه می‌کرد. درخواست پومپیوس پذیرفته شد. سپس او به انجمن قبیله‌ای رم دو لایحه ارایه کرد؛ یکی درباره «مبارزه با فساد سیاسی» و دیگری درباره «الغای حق نامزدی برای مقام کنسولی در حال غیبت از رم» که هر دو لایحه پذیرفته شد. در این زمان قیصر به این نتیجه رسیده بود که دموکراسی به حکم قاعده افلاطون سقوط کرده‌است: آزادی به افسارگسیختگی مبدل شده و هرج و مرج موجبات محو آزادی را فراهم کرده بود. قیصر اعلام کرد که جمهوری مرده‌است و گفت که جمهوری اکنون «فقط نامی است بی سر و ته» و از دیکتاتوری گریزی نیست. قیصر در این زمان پنجاه و چهار سال داشت؛ و دوره فرمانرواییش در گل در اول مارس سال ۴۹ به پایان می‌رسید. در این زمان مارکوس مارکلوس به سنا پیشنهاد کرده بود که قیصر پیش از به سر رسیدن مدت خدمتش از فرماندهی برکنار شود و کاتو به صراحت می‌گفت که امیدوارست قیصر برکنار، تعقیب، محاکمه و از ایتالیا تبعید شود. در واپسین روزهای سال ۵۰ ق.م سنا اعلام کرد که اگر قیصر تا روز اول ژوییه دست از فرماندهی نکشد دشمن ملت است. در نخستین روز سال ۴۹ ق.م کوریو نامه‌ای را در سنا خواند که در آن قیصر موافقت کرده بود همه ده لژیونش جز دوتا را رها کند، به شرط آنکه تا سال ۴۸ در مقام فرماندهی باشد؛ اما افزوده بود که رد این پیشنهاد به منزله اعلام جنگ خواهد بود. سیسرون در دفاع از این پیشنهاد سخن گفت و پومپیوس هم به آن رضایت داد اما سناتورها دخالت کردند و فرستادگان قیصر (کوریو و آنتونیوس) را از عمارت سنا بیرون راندند. در نهایت سنا با دلایل کاتو، لنتولوس و مارکلوس موافقت نمود و به پومپیوس فرمان داد که «پاس دارد تا به کشور گزندی نرسد» که این عبارت سنا به معنای اعلام حکومت نظامی بود. قیصر پس از آگاهی از وقایع رم سربازان لژیون سیزدهم خود را، که مورد علاقه خاص او بود، احضار و چگونگی اوضاع را برای ایشان بازگفت. نخستین کلمه این سخنرانی لژیون را شیفته اش کرد «همسنگران!». در این سخنرانی قیصر سربازان خود را از پیشنهاد خود به سنا و پاسخ سنا به آن مطلع ساخت و به آنها گفت که از نظر او چنین آریستوکراسی لیاقت آنرا ندارد که بر روم حکومت کند. در روز دهم ژانویه سال ۴۹ قیصر این لژیون را از روبیکون گذراند. از او نقل کرده‌اند که در این هنگام گفت: «قرعه فال را زدند» شهرهای ایتالیا یکایک دروازه‌هایشان را به روی او و لژیون‌هایش می‌گشودند. قیصر در روز شانزدهم مارس بی آنکه با مقاومتی رو به رو شود با دستهای بی سلاح وارد رم شد. او نخست عفو عمومی اعلام کرد و نظم را برقرار نمود. قیصر از سنا خواست که او را دیکتاتور بنامد ولی سنا نپذیرفت؛ یکبار دیگر قیصر از سنا خواست سفیرانی نزد پومپیوس (که در حوالی رم اردو زده بود) گسیل دارد تا درباره صلح گفتگو کنند؛ باز هم سنا نپذیرفت. در نهایت در روز نهم ماه اوت سال ۴۸ ق.م نبرد نهایی میان لژیون‌های قیصر و پومپیوس در فارسالوس در گرفت. پومپیوس چهل و هشت هزار پیاده و هفت هزار سوار داشت، و قیصر بیست و دو هزار پیاده و هزار سوار. قیصر به سربازانش فرمان داد تا از جان رومیانی که تسلیم اختیار کنند در گذرند؛ ولی درباره مارکوس بروتوس دستور داد تا او را بی گزند به اسارت دراورند و اگر این میسر نشد بگذارند تا بگریزد. رهبری، آزمودگی و روحیه برتر سپاهیان قیصر لژیون‌های پومپیوس را شکست داد. قیصر شام پومپیوس را در خیمه پومپیوس خورد. پومپیوس که از معرکه گریخته بود همه شب را تا لاریسا اسب راند؛ از آنجا رهسپار کرانه دریا شد. در موتلینه همسرش به او پیوست و سپس با کشتی راهی اسکندریه شد. پومپیوس همینکه پا به کرانه اسکندریه گذاشت توسط استقبال کنندگانش سر بریده شد، در حالی که همسرش بر عرشه کشتی که با آن آمده بودند به نظاره ایستاده بود.

مرگ

به این ترتیب، در روز 12 ژوییه سال 100 قبل از میلاد ژولیوس سزار بنیانگزار امپراتوری روم و بزرگترین فاتح تاریخ روم باستان در شهر رم متولد می شود. ژولیوس سزار با فتوحات خود قلمروی امپراتوری روم را گسترش می دهد.

ژولیوس سزار به قدرتمندترین فرد امپراتوری روم مبدل می شود اما دوران قدرت او كوتاه بود و بر اثر خیانت عده ای از نزدیكانش توسط پسرخوانده اش و چند نفر دیگر با ضربه خنجر به قتل می رسد. سرانجام در روز 15 مارس سال 44 قبل از میلاد، ژولیوس سزار در توطئه ای كه علیه وی ترتیب داده شده بود توسط چند سناتور از جمله بروتوس فرزند خوانده اش با ضربات خنجر به قتل رسید.


کالیگولا سومین امپراتور روم بود که از سال ۳۷ تا ۴۱ میلادی فرمان راند. اولین امپراتورهای رومی اعضاء خانواده اگوستوس بودند. گایوس سزار (۱۲ ـ ۴۱ میلادی)، که به کالیگولا (به معنی پوتینهای کوچک) معروف بود، در سال ۳۷ میلادی به امپراتوری رسید. سربازان ارتش، که پدرش فرماندهی آنان را به عهده داشت، نام مستعار کالیگولا را به او دادند، چرا که او پوتین‌های سربازی کوچکی به پا می کرد.

مرگ بستگان

پدر کالیگولا، ژرمانیکوس، جانشین تیبریوس، امپراتور وقت روم بود اما به طرز مشکوکی در گذشت . تیبریوس از او وحشت داشت اما هیچ سندی وجود ندارد که امپراتور روم، ژرمانیکوس را کشته باشد . علائم مشاهده شده در هنگام مرگ ژرمانیکوس که در کتب تاریخی ذکر شده شبیه به علائمی است که در مسمومان بوسیله آرسنیک مشاهده می شود . البته بیماری وبا هم علائمی شبیه به این دارد و در گذشته به خاطر شباهت علائم بیماری وبا و علائم ناشی از مسمومیت بوسیله آرسنیک، وقتی از این سم استفاده میشد، اطرافیان متوفی به گمان اینکه مرگ ناشی از وبا بوده است پیگیر ماجرا نمی شدند . همچنین تیبریوس دو برادر کالیگولا را هم کشت .

دوران ولیعهدی

بعد از مرگ پدر و دو برادر ،کالیگولا به قصر تیبریوس احضار شد و تا مرگ تیبریوس در آنجا ساکن بود او در آنجا خوی وحشیگری و بیرحمی را از تیبریوس آموخت . همچنین برخی معتقدند که کالیگولا تیبریوس را خفه کرد . بعد از مرگ تیبریوس، نوه اش با کالیگولا در سلطنت شریک بود و لی چون سنش پایین بود (۱۸ سال)، کالیگولا سلطنت را از آن خود کرد .

امپراتور دیوانه

بعد از آنکه کالیگولا امپراتور شد، سلامتی عقل خود را از دست داد. یکی از وقایعی که توسط تاریخ نگار رومی سیوتاتیوس (۶۹ ـ ۱۰۴ میلادی) ثبت شده است، توضیح می دهد که کالیگولا به ارتش بسیار آموزش دیده و قدرتمند خود دستور داد در ساحل دریا صدف حلزون جمع کنند. او به اسب مورد علاقه خود لقب کنسول (عنوان یکی از مسئولین رده بالای روم)، داده بود. وی همچنین با خواهر خود، «دروسیلا» ازوداج کرد، اما بعداً او را کشت.

مرگ

کالیگولا در سال ۴۱ میلادی به تنهایی وارد گذرگاه کریکتو پورتیکو شد در آنجا کاسیوس و سابینوس، اعضای گارد محافظ او (پراتورها) که کالیگولا به همسر یکی از آنها تجاوز کرده بود و دیگری را هم همیشه مورد تمسخر قرار می داد، او را به قتل رسانند. او هنگام مرگ ۲۹ سال داشت و ۳ سال و ۸ ماه و ۱۰ روز سلطنت کرد .


اسکندر مقدونی
اسکندر کبیر
Alexander the Great

اسکندر در جنگ با داریوش سوم
دوران: ۳۳۶–۳۲۳ پیش از میلاد
نام کامل: اسکندر سوم مقدونی
یونانی
Μέγας Ἀλέξανδροςiv[›] (مگاس الکسانروس، اسکندر کبیر)
Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας (الکسانروس هو مگاس)
لقب(ها): شاهنشاه پارس, فرعون مصر و فرمانروای آسیا
زادروز: ۲۰ یا ۲۱ ژوئیه ۳۵۶ پیش از میلاد
زادگاه: پلا, مقدونیه
مرگ ۱۰ یا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ پیش از میلاد (۳۲ سال)
محل درگذشت بابل
پیش از اسکندر چهارم مقدونی
فیلیپ سوم مقدونی
پس از فیلیپ دوم مقدونی
همسران: رکسانا_ اساتیترای سوم _ پروشات دوم از پارس
فرزند: اسکندر چهارم مقدونی
دودمان: آرگیاد
پدر: فیلیپ دوم مقدونی
مادر: المپیاس از اپیروس


اسکندر سوم مقدونی (۳۵۶-۳۲۳ پیش از میلاد) معروف به اسکندر کبیر[۱] (یونانی:
Μέγας
Ἀλέξανδρος، مگاس الکساندروس) پادشاه مقدونیه (باسیلیس) بود. او یکی از مشهورترین اعضای سلسله آرگیاد و یکی از بزرگترین امپراتوری‌های تاریخ باستان میباشد. اسکندر در ۳۵۶ قبل از میلاد مسیح در "پلا" زاده شد و توسط فیلسوف مشهور یونان، ارسطو تعیلم داده شد و جانشین پدرش فیلیپ دوم مقدونی در ۳۳۶ پیش از میلاد بعد از اینکه پدرش به قتل رسید، شد و ۱۳ سال بعد در ۳۲ سالگی جان سپرد. اگرچه سلطنت و امپراتوری اسکندر زندگی کمی داشتند، اعتبار فرهنگی آن تا قرن‌ها برجا ماند. اسکندر در جنگ‌هایش به عنوان شکست‌ناپذیر شناخته  می شد او یکی از مشهورترین سمبل‌های باستان میباشد و با توانایی‌های جنگی‌اش، پیروزی‌هایش و پخش کردن فرهنگ یونان در غرب و شروع تمدن هلنستیک شناخته میشود.

فیلیپ با استفاده از روش‌های دیپلماسی و نظامی بیشتر شهرها و سرزمین‌های یونان را زیر تسلط مقدونیه آورده بود. بعد از مرگ فیلیپ، سلطنتی با قدرت و ارتشی باتجربه به اسکندر به ارث رسید. او با گرفتن سرلشکری یونان به موفقیت رسید و با اختیارات نظامی‌اش، نقشه‌های نظامی را برای توسعه‌هایی که توسط پدرش ناتمام مانده بود ادامه داد. او به آسیای صغیر هجوم برد و جنگ‌هایی را آغاز کرد که ده سال به طول انجامید. او به سوی سوریه، مصر، میان‌رودان، ایران و باختر لشکرکشی کرد و در جنگ‌ها پیروز شد و در همین حال او پادشاه ایران، داریوش سوم را شکست داد و بر قلمروی پادشاهی ایران غلبه کرد. او به هند تاخت و تاز کرد اما سرانجام با شورش‌گری سربازانش مجبور به عقب نشینی شد.

اسکندر در ۳۲۳ پیش از میلاد قبل از اینکه بتواند نقشه‌هایش برای حمله به شبه جزیره عربستان را عملی کند، در بابل درگذشت. در حالی که اسکندر داشت آخرین نفسهایش را میکشید جنگ‌های داخلی آغاز شد و چند سال بعد امپراطوریش را از بین برد  که نتیجه آن تشکیل چندین حکومت بود که توسط طبقه اشراف پیش برده میشد.
اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشته‌اند؛ و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند. (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم می‌گفتند).ملا هادی سبزواری (قرن ۱۳ق) اسکندر را با نام ذو القرنین قدیس یاد می‌کند.

از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخین اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ می‌خواندند.

پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی و مادرش اُلمپیاس دختر نه‌اوپ‌تولم پادشاه مُلُس‌ها. (البته در برخی منابع اسکندررا از فرزند پدری ترک دانسته شده است)

ملس‌ها مردمی بودند یونانی زبان که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئوم‌بوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار می‌رفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان افسانه‌ای یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیم‌ربّ‌النوع یونانی می‌رسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند. در داستان‌های ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیده‌اند.

برخی از پژوهشگران در ایران نظیر استاد بهروز، اصلان غفاری، دکتر محمد مقدم، احمد حاجی و پوران فرخزاد معتقدند در زندگینامه‌هایی که درباره اسکندر مقدونی برجای مانده است تعارض‌ها و اشتباه‌هایی وجود دارد. از جمله پوران فرخزاد در کتاب «کارنامهٔ به دروغ» آورده است اسکندر مغانی یا اسکندر ارومی شخصی ایرانی بوده‌است که بسیاری از اسکندرنامه‌ها که امروزه به اسکندر مقدونی نسبت داده می‌شود در واقع شرح حال او است (مثلا ساختن سد سکندر، پارسایی و بزرگواری، پی آب زندگانی گشتن).

اسکندر در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد. استاد او ، ارسطو ، فیلسوف معروف یونانی بود. اسکندر در زمان کودکی ، اسبی بسیار پر قدرت و نترس به نام( بوسفال) را تربیت کرد که هیچ کس جرئت نداشت از آن سواری بگیرد. این اسب مشهور ، اسکندر را تا هندوستان برد و در آنجا مرد.

پدر اسکندر فیلیپ یا فیلیپوس که نخست شاه مُلُس‌ها بود، در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعهٔ صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه می‌شد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمه‌ای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت. پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت نشست.

فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب پزشک و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانواده‌های ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتب افلاطون می‌رفت، نامه‌ای نوشت. ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت.

اسکندر در لشکر کشی‌های خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به سرزمین امپراتوری پارس حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد.

نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان در بهار (۳۳۴ پ.م) در حوالی آسیای صغیر نبرد گرانیک یا گرانیکوس نامیده می‌شود. اسکندر از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد. این نبرد در کنار رود گرانیک روی داد که به دریای مرمره می ریزد. در آن جنگ فرمانده ی ایران شخصی بود به نام ممنن و ارتش ممنن را مزدوران خارجی تشکیل میدادند در آن جنگ ممنن رشادتهای فراوانی را از خود نشان داد و حتی دندان اسکندر را هم شکست اما ارتشش مزدور بودند

و به ایران زمین وفادار نبودند و از میدان جنگ فرار کردند او هم مجبور شد همراه آنان فرار کند . در حالی که اسکندر پیش میرفت ممنن باقیمانده ی سپاه ایران را جمع کرد و در صدد برآمد تا بار دیگر با اسکندر بجنگد. او میخواست جنگ را به یونان و مقدونیه بکشاند و تنها امید داریوش سوم در این زمان او بود داریوش سوم ممنن را به فرماندهی نیروی دریایی خود برگزید و پول کافی برایش فرستاد . ممنن از هرکجا که توانست نیرو اجیر کرد و با سیصد کشتی به راه افتاد. او توانست جزایری را که بین دو قاره آسیا و اروپا قرار داشتند را تسخیر کند. سواحل هر دو قاره در اختیار مقدونی ها بود اما آنها به علت نداشتن نیروی دریایی نمیتوانستند در این جزایر پیاده شوند از آنجا که بعضی از ساکنان جزایر طرفدار اسکندر و بعضی دیگر طرفدار ایران بودند ممنن از اختلاف آنان استفاده کرد و در ادامه مناطق مختلف دیگری را هم بدونه جنگ به تصرف در آورد و مطیع ایران کرد . در این نبردها فقظ یک شهر دربرابر ممنن مقاومت کرد اما به هر حال او در هنگام تلاش برای این شهر به بیماری مبتلا شد و درگذشت. بعد از مرگ او داریوش سوم بسیار آشفته و ناراحت شد. و چون نتوانست جانشین مناسب برای او پیدا کند خودش فرماندهی سپاه ایران را در دست گرفت. اسکندر از شنیدن خبر مرگ ممنن بسیار خوشحال شد و آن را به فال نیک گرفت.  

درگیری میان پارس و یونان سالیان سال ادامه داشت. نقطهٔ اوج این کشمکش‌ها را سیل رخدادهائی تشکیل می داد که حملهٔ اسکندر عامل و باعث آن‌ها بود. عصری که بدین ترتیب پایان می گرفت چیزی حدود سیصد سالی به درازا کشیده بود.

دومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد ایسوس، (333 پ.م.) اولین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم بود. داریوش سوم و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند.

میان جهان باختر و جهان خاور در درازای تاریخ، نه نبردهای قدرت، نه درگیری‌های اعتقادی، نه رقابت هنرها و نه بگو مگوهای اندیشمندان هیچگاه گسسته نشده است. اوج این درگیری، که کهن‌ترین موضوع تاریخ را تشکیل می دهد، برخورد خصمانهٔ غرب با شرق در سال ۳۳۳ پیش از میلاد مسیح در نبرد «ایسوس» بود. پیروزی بنام غرب رقم خورد. پیامدهای آن فوق العاده بودند.

سومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد گوگمل، (331 پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل واقع در نزدیکی هه‌ولێر اربیل امروزی. بیشترین مقاومت‌ها را کوردهای برزینی در نبرد گوگمل انجام دادند. در جنگ گوگمل ارتش ایران از ارتش اسکندر خیلی بیشتر بود و ایرانیان ارابه های زیادی داشتند اما ایرانیان گفتند اگر به چرخ های ارابه هایمان داس ببندیم میتوانیم در حین حمله تلفات بیشتری به مقدونی ها وارد کنیم و این کار را کردند ولی وقتی که خواستند حمله کنند داس های ارابه هایشان در در هم پیچیدند و اسبها دیگر نمیتوانستند حرکت کنند و برروی خود فشار میاوردند تا بتوانند حرکت کنند ولی ناگهان اسبها رم کردند و ارتش ایران را تارومار کردند اسکندر وقتی که از دور ایرانیان را میدید که دارند خودشان را نابود میکنند از شدت خنده بر زمین افتاد و سپس بلند شد و به سمت داریوش سوم حمله کرد و داریوش سوم با هر ترتیبی بود موفق شد خود را از ارابه ها جدا کند و سوار بر اسبی به همراه پنج تن دیگر فرار کرد ولی اسکندر و سپاهش همچنان داریوش سوم را تعقیب میکردند تا اینکه دایوش سوم را دیدند که به قتل رسیده است در واقع داریوش سوم میخواسته به ایران بازگردد و افرادی را به خدمت بگیرد و دوباره به اسکندر حمله کند اما افرادش او را به قتل رسانده بودند چون پیش خود گفته بودند اگر داریوش سوم زنده بماند تمام مردم ایران را برای حمله به اسکندر به خدمت میگیرد و ایران را نابود میکند پس او را به قتل رساندند و سپس فرار کردند.اسکندر وقتی جسد داریوش سوم را دید سخت ناراحت شد و گفت داریوش سوم مرد بزرگی بود و نمیخواست که کشورش دست بیگانه بیفتد و تا آخرین نفس جنگید.

پس از پیروزی «گوگمل» اسکندر از همان میدان نبرد، یک گردان سواره نظام تحت فرماندهی «فیلُکسِنوس» به «شوش» گسیل داشت با این امید که پیش از این که همهٔ گنجینه‌ها منهدم، سوزانده، به یغما رفته یا به ایران شمالی منتقل شده باشند، شهر را اشغال کند. در رقابت با شایعهٔ پیروزی عظیم، «فیلُکسِنوس» عازم جنوب شد. امید اسکندر بر آورده شد. ساتراپ ها، تا جائی که به چنگ فاتح افتاده بودند، دیگر نیازی نمی دیدند، با اسکندر بجنگند اما در این وقت فرماندهان بزرگ شروع به سیاست ورزی کردند، سیاستی بزرگ. در موقعیت آنان، سخن رایج ، کنار آمدن با فاتح بود. تدبیر دورنگرانهٔ اسکندر در رفتار دوستانه اش با «میتر ِ نس» ِ ساتراپ که در زمان خود، شهر «سارد» را به او تسلیم کرده بود و پذیرفتنش به حلقهٔ نزدیکان دربار پادشاهی، به بار نشست. ملایمت اسکندر نسبت به همهٔ کسانی که در برابرش مقاومتی نشان نداده بودند، تسلیم ساتراپ‌ها را تسهیل کرد. «شوش» تحویل شد. در ماه نوامبر سال ٣٣۱، تقریباً چهار سالی پس از عبور از «هلسپونتوس» ، اسکندر وارد پایتخت امپراتوری پارس شد.

اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتخت‌های هخامنشیان این سلسله ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که برخی آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آتن به دست خشایارشا می‌دانند. اسکندر به پرسپولیس رفت و وقتی که به آرامگاه کوروش کبیر رسید از حس کنجکاوی خواست درون این مقبره را ببیند اسکندر در آرامگاه کوروش بزرگ بنیانگذار امپراطوری بزرگ ایران نوشته ای را دید که بسیار در او تاثیر گذاشت آن نوشته چنین بود : ای مرد هر آنکه هستی و از هر کجا آمده ای بدان که من کوروشم آنکه امپراطوری ایران را بنا نهاد از تو میخواهم به خاطر این مشتی خاک که استخوان های مرا پوشانده است بر من حسادت نبری. اسکندر وقتی این جمله را خواند آرامگاه  کوروش را بوسید از آنجا خارج شد.

اسکندر پس از فتح هند که تا رود هیفاز (بیس امروزی) پیشروی کرده بود به علت کمی قشون به ایران بازگشت و به فکر تسخیر عربستان افتاد. بنابراین به سمت بابل حرکت کرد ولی در آنجا به علت تبی که از باتلاق‌های بابل بر او مستولی شده بود در سن ۳۲ سالگی درگذشت.

باور مرگ اسکند برای مردم و سربازانش بسیار دشوار بود مرگ زود هنگام او شاید از یک نظر به نفع بود از این نظر که شاهد از هم پاشیدن امپراطوری خود و از بین رفتن فتوحاتش نبود بعد از مرگ او جنگهای داخلی آغاز شد . این جنگ ها چهار سال طول کشید و در اثر آن امپراطوری اسکندر از بین رفت و به دولت های کوچکتر تقسیم شد.

در نتیجه ی این جنگ ها تعدادی از مدعیان و تمام خافراد خانواده ی اسکندر به قتل رسیدند با این حال قدرت واقعی در دست سرداران مقدونی از جمله پردیکاس و آنتی پاتر بود. آریدایوس یکی از مدعیان به دست المپیاس به قتل رسید و مدتی بعد از آن المپیاس به فرمان کاساندرا یکی دیگر از مدعیان اعدام شد او اسکندر چهارم مقدونی (پسر اسکندر) که تنها هفت سال داشت را سر برید و مادرش رکسانا (همسر اسکندر) را نیز کشت.به این ترتیب نسل اسکندر با کشتار وحشتناکی برافتاد. دیگر جانشینی در کار نبود فقط والی هایی باقی ماندند که بر سر قدرت با یکدیگر میجنگیدند.